<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607</id><updated>2011-04-22T05:20:27.442+04:30</updated><title type='text'>Paolo Coelho : Eleven Minutes</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-115878223337060755</id><published>2006-09-20T23:25:00.000+03:30</published><updated>2006-09-20T23:36:02.830+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قسمت هشتم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اگرچه ماریا قلم زیبائی برای نوشتن تفکرات عالمانه اش داشت، اما نمی توانست به نصایح خودش عمل کند؛ دوره های بازگشت افسردگیش بیشتر می شد و تلفن همچنان خیال نداشت زنگ بزند. برای اینکه در این ساعات ملال آور، خودش را سرگرم کند و برای تمرین کردن زبان فرانسه، مجلاتی در مورد ستاره های سینما، خوانندگان و ورزشکاران می خواند اما به این نتیجه رسید که خیلی پولش را بیخودی خرج می کند بنابراین به نزدیکترین کتابخانه محل زندگیش رفت. زن کتابدار، به ماریا گفت که کتابخانه مجلات را امانت نمی دهد اما می تواند چندتائی کتاب به او پیشنهاد دهد تا فرانسه اش را با آنها تقویت کند.&lt;br /&gt;"من وقت ندارم کتاب بخوانم"&lt;br /&gt;"منظورت چیه وقت نداری؟ مگر چکار می کنی؟"&lt;br /&gt;"خیلی کارها: فرانسه می خوانم، دفترچه خاطرات می نویسم و ..."&lt;br /&gt;"و چی؟"&lt;br /&gt;نزدیک بود از زبانش در برود و بگوید "منتظر زنگ تلفن می نشینم"، اما فکر کرد بهتر است چیزی نگوید.&lt;br /&gt;"عزیزم، تو هنوز خیلی جوان هستی، هنوز فرصت های زیادی در پیش داری. بخوان. هر چیزی در مورد کتاب شنیده ای فراموش کن و فقط بخوان."&lt;br /&gt;"خیلی کتاب خوانده ام."&lt;br /&gt;ماریا ناگهان به یاد حرفی افتاد که میلسون در مورد "انرژی مثبت" به او گفته بود. به نظر می رسید خانم کتابدار، آدم شیرین و حساسی باشد. شاید او کسی بود که وقتی همه در ها بسته می شدند، می توانست به کمک او بیاید. بایست او را مجذوب خودش می کرد؛ غریزه اش به او می گفت که این زن می تواند دوست خوبی برایش باشد. پس خیلی سریع موضوع را عوض کرد.&lt;br /&gt;"اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می شه به من کمک کنید چند تا کتاب انتخاب کنم؟"&lt;br /&gt;زن کتابدار، کتاب شاهزاده کوچولو را برایش آورد. ماریا همان شب شروع به ورق زدن کتاب کرد، نقاشی ای در یکی از صفحات اول کتاب کشیده شده بود که شبیه به یک کلاه بود، اما بر طبق آنچه نویسنده نوشته بود، همه بچه ها آن را مار بوآئی تشخیص می دادند که یک فیل را بلعیده. با خودش فکر کرد: "خوب، پس فکر می کنم هرگز بچه نبوده ام. این به نظر من بیشتر به یک کلاه شبیه است." در نبود تلویزیون، ماریا با شاهزاده کوچولو همسفر شد و هر وقت کلمه "عشق" را می خواند، غم بزرگی در درونش احساس می کرد. فکر کردن در مورد این موضوع را از ترس اینکه از جنون به خودکشی دست بزند، برای خودش ممنوع کرده بود. علیرغم وجود صحنه های دردآور رمانتیک بین شاهزاده کوچولو، روباه و یک گل رز، کتاب واقعاً جالب بود و باعث می شد هر پنج دقیقه یک بار شارژ باتری موبایلش را چک نکند (می ترسید شانس بزرگ خود را به خاطر یک بی احتیاطی ساده از دست بدهد.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا به مشتری پر وپا قرص کتابخانه تبدیل شد. با زن کتابدار، که به نظر می رسید به اندازه خودش تنها است، حرف می زد و از او می خواست کتابهای بیشتری به او معرفی کند و در مورد زندگی و نویسندگان صحبت کند تا اینکه پولش تقریباً تمام شد. دو هفته دیگر گذشت و ماریا دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نداشت.&lt;br /&gt;از آنجائی که زندگی همیشه منتظر می ماند تا بحرانی اتفاق بیفتد و بعد چهره زیبا و درخشان خودش را نمایان کند، تلفن بالاخره زنگ زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه ماه بعد از کشف کلمه "وکیل" و بعد از دو ماه زندگی با پول غرامتی که از راجر گرفته بود، شخصی از آژانس مد می پرسید آیا این شماره هنوز شماره سینیورا ماریا است یا نه. جواب، "بله" ای آرام بود که بارها تمرین شده بود طوری که خیلی مشتاق هم به نظر نرسد. یک مرد عرب که در کشور خودش در صنعت مد کار می کرد، مجذوب عکس های او شده و می خواهد از او دعوت کند در یک شوی مد لباس شرکت کند. ماریا به یاد دلشکستگیهای اخیرش افتاد اما به پول هم بسیار نیازمند بود.&lt;br /&gt;آنها در یک رستوران بسیار شیک قرار ملاقات گذاشتند. ماریا خودش را در کنار مردی مسن تر و خوش تیپ تر از راجر دید که از او پرسید:&lt;br /&gt;"می دونی کی اون نقاشی را کشیده؟ کار میرو است. تا حالا اسم خوان میرو به گوشت خورده؟" ماریا چیزی نگفت. انگار که تمام حواسش به غذا بود که با غذای رستورانهای چینی، که اغلب آنجا غذا می خورد، فرق می کرد. در عین حال، چیزی را گوشه ذهنش یادداشت کرد: "دفعه آینده که به کتابخانه می رود، باید کتابی در مورد میرو بخواند."&lt;br /&gt;اما عرب ادامه داد: "این میزیه که فلینی همیشه می نشست. فیلمهاشو دیدی؟"&lt;br /&gt;ماریا گفت که عاشق فیلم های فلینی است. مرد سوالهای بیشتری می پرسید و ماریا که فهمید در این امتحان رد می شود، تصمیم گرفت با او رو راست باشد:&lt;br /&gt;"ببینید آقا! من قصد ندارم تمام عصرم را صرف لاف زدن بکنم. من فقط فرق کوکاکولا و پپسی رو می دونم، اما همین که هست. فکر کردم قراره بیایم اینجا و در مورد شوی لباس صحبت کنیم."&lt;br /&gt;بنظر می رسید مرد رک گوئی او را تحسین می کند.&lt;br /&gt;"این کار را بعد از اینکه نوشیدنی بعد از شام را خوردیم، می کنیم."&lt;br /&gt;سکوتی کوتاه حکم فرما شد، هر کدام دیگری را نگاه می کردند و سعی می کردند حدس بزنند دیگری به چه چیزی فکر می کند.&lt;br /&gt;مرد گفت: "تو خیلی زیبا هستی. اگر به اتاق من در هتل بیائی تا با هم چند گیلاس شراب بنوشیم، هزار فرانک به تو می دهم."&lt;br /&gt;ماریا تازه متوجه موضوع شد. آیا تقصیر موسسه کاریابی بود؟ آیا تقصیر او بود؟ آیا نمی بایست بیشتر در مورد فلسفه این شام فکر می کرد؟ تقصیر موسسه کاریابی یا او یا آن مرد نبود: این دقیقاً همان چیزی بود که همیشه اتفاق می افتاد. یک دفعه احساس کرد چقدر دلش برای سرزمین مادریش، برزیل و آغوش مادرش تنگ شده. به یاد میلسون افتاد، کنار دریا، وقتی که قیمت سیصد دلار را به او گفت؛ آن وقت، فکر می کرد خیلی خنده دار است، این قیمت از آنچه او از یک شب خوابیدن با یک مرد انتظار داشت خیلی بیشتر بود. باری، احساس می کرد نمی تواند با هیچکس، مطلقاً هیچ کس در دنیا حرف بزند؛ در شهری غریب، تنها بود، دختر بیست و دو ساله نسبتاً با تجربه ای که هیچ کدام از تجربیاتش نمی توانست به او کمک کند تا بهترین جواب را برای این درخواست پیدا کند.&lt;br /&gt;"می شه لطفاً کمی شراب برام بریزید؟"&lt;br /&gt;مرد عرب گیلاس او را پر کرد و افکار ماریا سریعتر از شاهزاده کوچولو در سفرش به آن سیارکها به پرواز در آمد. در جستجوی ماجرا، پول و شاید یک شوهر خوب به آنجا رفته بود؛ می دانست ممکن است این جور پیشنهاد ها هم به او بشود چونکه معصوم نبود و به روشهای مردان هم آشنائی داشت. او هنوز به آژانس های مد، ستاره شدن، شوهر پولدار، خانواده، بچه ها و نوه ها، لباسهای زیبا، بازگشت پیروزمندانه به جائی که زاده شده بود ایمان داشت. او آرزو داشت تنها با قدرت هوش، زیبائی و اراده خود بر همه سختی ها غلبه کند.&lt;br /&gt;اما حقایق بر سرش خراب شده بودند. در میان تعجب مرد، ماریا شروع به گریستن کرد. مرد نمی دانست باید چکار کند، بین ترس از بوجود آمدن یک افتضاح و میل فطری خود برای محافظت از او گیر کرده بود. پیشخدمت را صدا زد تا تقاضای صورتحساب کند اما ماریا مانع شد.&lt;br /&gt;"نه، اینکار را نکن. کمی شراب برام بریز و بذار کمی گریه کنم."&lt;br /&gt;ماریا به پسرکی فکر می کرد از او تقاضای یک مداد کرده بود، به مرد جوانی که او را می بوسید و او همچنان دهانش را بسته نگاه داشته بود، به هیجانش زمانی که ریو را برای اولین بار می دید، به مردانی که از او کام گرفته بودند اما چیزی به عوضش نداده بودند، به عشق و احساسی که در میان راه از دست رفته بود. بر خلاف آزادی ظاهری، زندگیش پر بود از ساعاتی بی پایان در انتظار یک معجزه، در انتظار عشق واقعی، در انتظار ماجرائی با همان پایان عاشقانه که در فیلمها و کتابها دیده و خوانده بود. نویسنده ای می گفت این زمان نیست که آدم را تغییر می دهد، و نه دانش؛ تنها چیزی که می تواند تفکر انسان را عوض کند، عشق است. چه بی معنی! کسی که این را نوشته بوده، فقط یک روی سکه را می دیده.&lt;br /&gt;بدون شک، عشق یکی از چیزهائی است که زندگی انسان را از زمانی به زمان دیگر تغییر می دهد. اما این سکه روی دیگری هم دارد، چیز دیگری هم هست که باعث می شود انسان راهی به جز راهی که پیش بینی کرده بود در پیش گیرد؛ و آن یاس است. بله، شاید واقعاً عشق بتواند کسی را تغییر دهد اما نا امیدی این کار را سریعتر انجام می دهد. بایست چکار می کرد؟ بایستی به برزیل بر می گشت، معلم فرانسه می شد و با رئیس قبلیش ازدواج می کرد؟ بایستی قدمی کوچک به جلو می گذاشت؛ به هر حال، نه او کسی را در آن شهر می شناخت و نه کسی او را می شناخت. آیا آن یک شب و آن پول سهل الاوصول، او را به راهی می کشاند که دیگر راه بازگشتی نباشد؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ یک فرصت بزرگ یا یک آزمایش از طرف باکره مقدس؟ مرد عرب داشت به نقاشی های میرو نگاه می کرد؛ به جائی که فلینی همیشه ناهار می خورد، به دختری که دم در پالتو ها را تحویل می گرفت و به مشتریانی که داخل و خارج می شدند.&lt;br /&gt;"نمی دونستی؟"&lt;br /&gt;ماریا با همان چشمان اشک آلود گفت: "یک کم دیگه شراب لطفاً."&lt;br /&gt;دعا می کرد پیش خدمت از راه نرسد و نفهمد چه خبر است. پیش خدمت که از گوشه چشمش همه چیز را زیر نظر داشت دعا می کرد دختر و مرد، هر چه زود تر صورتحساب را بپردازند و بروند چونکه رستوران شلوغ بود و مردم منتظر بودند.&lt;br /&gt;در نهایت، بعد از سکوتی که به اندازه ابدیت طول کشید، ماریا پرسید: "گفتی هزار فرانک برای یک نوشیدنی؟" از لحن صدای خودش متعجب بود.&lt;br /&gt;مرد که از این پیشنهاد ناگهانی پشیمان شده بود، گفت: "بله، اما واقعاً نمی خواستم که..."&lt;br /&gt;"صورتحساب را بپرداز تا بریم هتل و بنوشیم." دوباره، احساس می کرد با خودش بیگانه است. تا به آن روز، دختری خوب، شاداب و مبادی آداب بود و هرگز با غریبه ها اینجوری صحبت نمی کرد. اما به نظرش می رسید که آن دختر برای همیشه مرده: وجود دیگری درونش بود که قیمت نوشیدنی برایش هزار فرانک، یا اگر می خواست واحد پول رایج تری بکار برد، ششصد دلار بود.&lt;br /&gt;و همه چیز همانطور که انتظار می رفت اتفاق افتاد: به اتاق آن مرد رفت، شامپاین نوشیدند، تقریباً کاملاً مست کرد، در آغوش آن مرد خوابید، صبر کرد تا مرد ارضا شود (این اتفاق برای او نیفتاد اما وانمود کرد او هم لذت برده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را برداشت و تجمل گرفتن تاکسی تا خانه را به خود ارزانی داشت. روی تخت افتاد و تمام شب به خواب عمیقی فرو رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه خاطرات ماریا روز بعد:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;همه چیز را به خاطر دارم. جز همان لحظه ای که آن تصمیم را گرفتم. جالبه که هیچ احساس گناهی ندارم. همیشه فکر می کردم دخترانی که به خاطر پول، خود فروشی می کنند، هیچ راه دیگری ندارند و حالا می فهمم که اینطور نیست. می توانستم بگویم "بله" یا "نه" و هیچ کس مجبورم نکرده بود چیزی را قبول کنم.&lt;br /&gt;دور خیابانها می گردم و به مردم نگاه می کنم و فکر می کنم که آیا آنها راه زندگیشان را خودشان انتخاب می کنند؟ یا اینکه آنها هم، مثل من، توسط سرنوشت "انتخاب" می شوند؟ کدبانوئی که رویای مانکن شدن را در سر می پروراند، کارمند بانکی که می خواست موسیقیدان شود، دندانپزشکی که فکر می کرد بایست یک کتاب می نوشت و خودش را وقف ادبیات می کرد، دختری که دوست داشت ستاره سینما شود اما خودش را در قسمت امانات سوپرمارکت می یابد.&lt;br /&gt;در مورد خودم هیچ احساس تاسف نمی کنم. هنوز خودم را قربانی نمی دانم چون می توانستم بدون آنکه دامنم آلوده شود، آن رستوران را ترک کنم و کیفم خالی بماند. می توانستم به مردی که روبرویم نشسته بود درس اخلاق بدهم و سعی کنم به او بفهمانم کسی که روبرویش نشسته شاهدختی است که باید با او عشقبازی کرد نه اینکه او را خرید. می توانستم از راههای مختلفی جواب دهم اما – مثل بیشتر آدمها – اجازه دادم سرنوشت انتخاب کند به کدام راه بروم.&lt;br /&gt;من تنها نیستم، حتی سرنوشتم ممکن است مرا در برابر قانون و جامعه قرار دهد. با این همه، در تکاپوی سعادت، همه مثل هم هستیم: هیچکدام از ما راضی نیست – نه کارمند بانک/موسیقیدان، نه دندانپزشک/نویسنده، نه دخترک امانتدار/هنرپیشه و نه کدبانو/مانکن&lt;/em&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-115878223337060755?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/115878223337060755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=115878223337060755' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115878223337060755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115878223337060755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-115520813969137232</id><published>2006-08-10T14:29:00.000+03:30</published><updated>2006-08-10T14:38:59.706+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قسمت هفتم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روز بعد، ماریا در یک کلاس زبان فرانسه ثبت نام کرد که صبح ها تشکیل می شد و آنجا، با آدمهائی با عقاید، باورها و سنین مختلف آشنا شد. مردانی که لباسهای رنگ روشن و دستبندهای طلا می پوشیدند، زنانی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هائی که زودتر از بزرگترها چیز یاد می گرفتند، در حالیکه بایستی برعکس باشد چونکه بزرگترها تجربه بیشتری داشتند. وقتی فهمید که همه کشورش را می شناسند، احساس غرور کرد – کارناوالهای مختلف، سامبا، فوتبال، و معروف ترین مرد دنیا، پله. اولش، سعی کرد با حوصله تلفظ این اسم را تصحیح کند (پله! پله!) اما بعد از مدتی، تسلیم شد، چونکه آنها اسرار داشتند او را "مغیا" صدا کنند. این خارجیها جنون خاصی دارند همه اسم ها را عوض کنند و اصرار دارند همیشه کلمات را درست ادا می کنند.&lt;br /&gt;بعد از ظهرها، برای اینکه تمرین زبان کند، اولین قدمها را به آن شهر دو اسمه برداشت. چیزهای زیادی کشف کرد؛ شکلاتهای خوشمزه، نوعی پنیر که هرگز نخورده بود، یک فواره بزرگ وسط دریاچه، برف (هیچکس در سرزمین مادریش هرگز این یکی را لمس نکرده)، لک لک ها، رستورانهائی با شومینه های گرم (با اینکه هرگز داخل آنها نرفته بود، اما دیدن درخشش آتش در آن شومینه ها به او احساس سرخوشی القا می کرد). همینطور تعجب می کرد که همه تابلوها، ساعت تبلیغ نمی کردند؛ بانک ها هم بودند، با اینکه نتوانست درست بفهمد که چرا برای این جمعیت کم، این همه بانک هست، و اینکه چرا به ندرت کسی را داخل آن بانک ها می بیند. با این حال، تصمیم گرفت که چیزی نپرسد.&lt;br /&gt;بعد از سه ماه که در محیط کار، عنان خودش را محکم در دستش نگاه داشته بود، بالاخره خون برزیلیش – که به همان شهوتناکی و آتشین مزاجی ای که همه فکر می کنند بود – او را وادار کرد صدایش را بلند کند؛ عاشق مرد عربی شده بود که با او در کلاس فرانسه درس می خواند. این رابطه عاشقانه سه هفته بطول انجامید تا اینکه یک شب، ماریا تصمیم گرفت مرخصی بگیرد و به کوهی در حومه ژنو برود؛ این حرکتش باعث شد روز بعد به دفتر راجر احضار شود.&lt;br /&gt;هنوز در دفتر را باز نکرده بود که بدون هیچ توضیحی از کار اخراج شد تا مایه عبرت دختران دیگری شود که آنجا کار می کردند. راجر که خیلی عصبی بود، می گفت قبلاً هم به او خیانت شده، که زنهای برزیلی قابل اعتماد نیستند (وای از این جنون! همه را با یک چوب می راند!). سعی کرد توضیح بدهد که آن شب به خاطر تغییر دما به شدت تب داشته اما مرد، قانع نمی شد و حتی ادعا کرد که باید به برزیل برگردد و دنبال یک جانشین برای او باشد. می گفت کاش از موسیقی و رقاصه های یوگسلاو در برنامه هایش استفاده می کرد. هم زیبا تر بودند و هم خیلی قابل اعتماد تر.&lt;br /&gt;ماریا جوان بود اما احمق نبود، خصوصاً اینکه مرد عرب به او گفته بود که قوانین کار سوئیس خیلی سخت هستند و چونکه کلوپ شبانه جلوی قسمت زیادی از حقوق او را گرفته بود، می توانست ادعا کند که از او بیگاری می کشیدند.&lt;br /&gt;ماریا به دفتر راجر برگشت، این دفعه فرانسه قابل قبولی صحبت می کرد، حالا کلمه "وکیل" را می شد از میان کلماتش به راحتی فهمید. دفتر راجر را با چند کلمه توهین آمیز و پنج هزار دلار به عنوان جبران خسارت ترک کرد. پولی که هیچ وقت به خوابش هم نمی توانست ببیند. همه اینها را مرهون کلمه جادوئی "وکیل" بود. حالا آزاد بود؛ می توانست وقتش را با دوست پسر عربش بگذراند، چندتا هدیه بخرد، از مناظر پر برف آنجا چندتا عکس بگیرد و پیروزمندانه به خانه برگردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین کاری که انجام داد این بود که به همسایه مادرش زنگ بزند و بگوید که چقدر خوشبخت است، آینده ای روشن در انتظارش است و نیازی نیست که خانواده اش نگرانش باشد. بعد، چونکه بایستی اتاق پانسیونی که راجر برایش اجاره کرده بود، خالی کند، راهی نداشت جز اینکه پیش دوست پسر عربش برود، به عشق لایزالش به او قسم بخورد، به دین او مشرف شده و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود برای تمام عمرش آن چادرهای عجیب و غریب را بپوشد؛ از آن گذشته، همه عربها پولدار هستند و همین کافی است.&lt;br /&gt;هرچند، مرد عرب، فرسنگها دورتر سیر می کرد، شاید در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمش را هم نشنیده بود، و ماریا در اعماق وجودش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نیست به مذهبش خیانت کند. او حالا به اندازه کافی به فرانسه مسلط بود، پول کافی برای برگشت، اجازه کار به عنوان "رقاص سامبا" و یک ویزای معتبر داشت؛ می دانست هر وقت بخواهد، می تواند برگردد و با رئیس قبلی اش ازدواج کند، بنابراین تصمیم گرفت بماند و سعی کند از زیبائیش برای پول در آوردن استفاده کند.&lt;br /&gt;در برزیل داستان چوپانی را خوانده بود که در پی بدست آوردن گنجی پنهان، به مشکلات زیادی برخورد می کند و این مشکلات به او کمک می کنند به آنچه می خواهد دست یابد؛ او نیز در موقعیتی مشابه بود. می دانست به خاطر این از کار اخراج شده که بتواند در مسیر سرنوشت واقعیش حرکت کند؛ کار به عنوان مانکن.&lt;br /&gt;اتاق کوچکی اجاره کرد (تلویزون نداشت اما می بایست تا وقتیکه خوب پولدار نشده، صرفه جوئی می کرد.)، و روز بعد شروع به گشتن دنبال آژانس های کاریابی کرد. همه آژانس ها از او می خواستند تا برای معرفی خود به عنوان مانکن، چندتائی عکس هنری ارائه کند. خرج داشت، اما به هر حال نوعی سرمایه گذاری در کار محسوب می شد – رویاها ارزان به واقعیت مبدل نمی شوند. بخش زیادی از پس اندازش را خرج یک عکاس عالی کرد. زیاد حرف نمی زد ولی خیلی سخت گیر بود؛ کلکسیون بسیار بزرگی از لباس در کارگاهش داشت و ماریا با لباسها و آرایشهای مختلفی عکس گرفت؛ موقر و متین، شیک و تجملی، حتی با مایوهای شنائی که تنها آقای مامور حفاظتی-مترجم-پیشکار سابق، میلسون، به آنها افتخار می کرد. از عکاس خواست تا از هر عکس یکی دیگر چاپ کند و آنها را همراه با یک نامه برای خانواده اش فرستاد و در آن نوشت که چقدر در سوئیس به او خوش می گذرد. همه آنها فکر می کردند که او به برجسته ترین دختر شهر خودش مبدل شده؛ پولدار و صاحب لباسهائی تجملی و گرانقیمت. اگر همه چیز طبق برنامه پیش می رفت (و کتابهای "تفکر مثبت"ی که مطالعه کرده بود می توانستند به او اطمینان ببخشند که پیروزی نزدیک است)، حتماً در بازگشتش به شهر از او با گروه موزیک استقبال می شد و می توانست شهردار شهرشان را ترغیب کند تا میدانی را به نام او نامگذاری کند.&lt;br /&gt;چون هیچ آدرس دائمی نداشت، یک تلفن موبایل خرید. از آن نوع که می توان با کارتهای اعتباری ازشان استفاده کرد و روزها منتظر پیشنهادهای کاری می شد. در رستوران چینی (که ارزانتر بود) غذا می خورد و برای گذران وقت، دیوانه وار کتاب می خواند.&lt;br /&gt;اما زمان کش می آمد و تلفن زنگ نمی زد. با کمال تعجب می دید که حتی وقتی برای پیاده روی کنار دریاچه می رود، به جز چند تا خرده فروش مواد مخدر که اغلب همان جای همیشگی زیر یکی از پل هائی که باغ های عمومی قدیمی را به قسمت های مدرن تر شهر متصل می کردند پاتوق می کردند، هیچکس مزاحمش نمی شد. کم کم داشت به زیبائی خودش شک می کرد تا اینکه یکی از همکاران قدیمیش که تصادفاً در یک کافه به هم برخورد کردند، به ماریا اطمینان داد که تقصیر او نیست، تقصیر سوئیسی ها و خارجیهای دیگر بود که از آزار دیگران متنفر بودند و از ترس اینکه به جرم "آزار جنسی" – اصطلاحی که باعث می شد زنها، همه جا بدترین احساس را در مورد خود داشته باشند – بازداشت شوند هیچ وقت مزاحم کسی نمی شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه خاطرات ماریا، یک شب وقتیکه دیگر شهامت نداشت بیرون برود، زندگی کند و به انتظارش برای تلفنی که زنگش هیچ وقت به صدا در نیامد، ادامه دهد:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;امروز را در شهر بازی گذراندم. چون نمی توانستم پولم را بیخودی خرج کنم، فکر کردم بهتر است مردم را تماشا کنم. مدت زیادی کنار ترن هوائی ایستادم. بیشتر مردم در جستجوی هیجان سوار می شدند، اما وقتیکه ترن شروع به حرکت می کرد، می ترسیدند و می خواستند ترن بایستد.&lt;br /&gt;چه انتظاری داشتند؟ وقتیکه سفر پر مخاطره ای را انتخاب می کنند، نبایستی برای طی تمام راه تا آخر، آماده باشند؟ شاید هم فکر می کنند عاقلانه تر این باشد که از فراز و نشیب ها دوری کنند و همه وقتشان را روی چرخ فلک دور خودشان بچرخند؟&lt;br /&gt;این روزها خیلی تنها تر از آن هستم که به عشق فکر کنم، اما باور دارم که روزی این اتفاق می افتد، باور دارم که می توانم کاری پیدا کنم و اینکه اینجا هستم چونکه این سرنوشت را انتخاب کرده ام. زندگی مثل ترن هوائی است؛ یک بازی تند و سرگیجه آور؛ مثل پرش از ارتفاع؛ زندگی یک بخت آزمائی است، افتادن و دوباره بلند شدن؛ مثل کوهپیمائی؛ خواستن برای رسیدن به اوج خود و احساس خشم و ناراحتی وقتیکه نمی توانی راه را طی کنی.&lt;br /&gt;دور بودن از خانواده و زبانی که می توانم تمامی احساسات و عوطفم را در قالب کلماتش بریزم آسان نیست، اما از حالا به بعد، هر وقت احساس دلتنگی کنم، به یاد آن ترن هوائی می افتم. اگر به خواب رفته بودم و ناگاه خودم را درون یک ترن هوائی می یافتم، چه احساسی می داشتم؟&lt;br /&gt;خوب، احساس می کردم به دام افتاده ام، در هر پیچ و خمی ترس، تهوع و دل آشوبه ای به سراغم می آمد. با این حال، اگر باور داشته باشم که ریل، سرنوشت من و خداوند هدایتگر این ماشین سرکش است، کابوسم مبدل به هیجانی شیرین می شود. می شود همانی که هست، یک ترن هوائی، بازیچه ای بی خطر و قابل اطمینان که آخر سر خواهد ایستاد، اما می دانم که در زمانی که این سفر به طول می انجامد، باید به مناظر اطراف بنگرم و با هیجان فریاد بکشم.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-115520813969137232?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/115520813969137232/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=115520813969137232' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115520813969137232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115520813969137232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-115343112597759197</id><published>2006-07-21T00:57:00.000+03:30</published><updated>2006-07-21T01:02:06.000+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قسمت ششم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماریا خودش را ماجراجوئی می دید که بدنبال گنجی پنهان می گردد – تمام احساساتش را کنار گذاشت، دیگر شب ها گریه نمی کرد، کاملاً فراموش کرد چه جور آدمی بوده؛ به این نتیجه رسید که اراده کافی دارد وانمود کند تازه بدنیا آمده و در این صورت دلیلی نداشت که دلش برای کسی تنگ شود. احساسات می توانستند منتظر باشند، حالا چیزی که نیاز داشت این بود که کمی پول جمع کند، با آن کشور جدید آشنا شود و پیروزمندانه به خانه برگردد.&lt;br /&gt;به علاوه، همه چیز در اطرافش خیلی شبیه به برزیل و خصوصاً شهر کوچکش بود: زنها پرتغالی صحبت می کردند، از مردها شکایت می کردند، بلند حرف می زدند، در مورد ساعت کاریشان غر و لند می کردند، دیر به کلوپ می آمدند، با مدیر کلوپ سر و صدا راه می انداختند، فکر می کردند خودشان زیباترین زن دنیا هستند و داستانهائی در مورد شاهزاده قصه هایشان سر هم می کردند. شاهزاده هائی که معمولاً مایلها دورتر زندگی می کردند، یا ازدواج کرده بودند و یا بی پول بودند و آنها را هر چند وقت یک بار تیغ می زدند! بر عکس تصاویر آگهی هائی که راجر نشان داده بود، کلوپ درست همانطوری بود که ویویان گفته بود: یک جو خانوادگی آنجا حاکم بود. دختر ها – که در مجوز کارشان به عنوان "رقاصه سامبا" معرفی شده بودند – اجازه نداشتند دعوت کسی را بپذیرند یا همراه مشتریها بیرون بروند. اگر در حال گرفتن شماره تلفن از کسی دیده می شدند، دو هفته تمام از کار کردن معلق می شدند. ماریا که انتظار محیطی شاداب تر و هیجان انگیز تر را داشت، کم کم تسلیم خستگی و حزن شدیدی شد.&lt;br /&gt;طی دو هفته اول، به ندرت از پانسیون محل زندگیش بیرون می زد، خصوصاً وقتی فهمید که در دنیای خارج، هیچکس زبانش را نمی فهمد. حتی اگر خی.لی آ.هس.ته (خیلی آهسته!) حرف می زد. همچنین متعجب شد وقتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند، بر خلاف کشور خودش، دو اسم دارد؛ جنیوا برای کسانی که آنجا زندگی می کنند و جنبرا برای برزیلی ها.&lt;br /&gt;نهایتاً، بعد از گذراندن ساعتهایی ملالت آور و بلند در اتاق کوچک بدون تلویزیونش به این نتایج رسید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. اگر نتواند منظورش را بیان کند، هرگز نمی تواند به آنچه دنبالش می گردد برسد و برای اینکه بتواند منظورش را برساند، بایستی زبان محلی آنجا را یاد بگیرد.&lt;br /&gt;2. چونکه همه همکارانش دنبال همان چیزهائی بودند که او بود، پس باید یک جوری از آنها متفاوت باشد اما برای این مشکل خاص، هیچ روش یا راه حلی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه خاطرات ماریا چهار هفته بعد از ورود به جنیوا/جنبرا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;انگار به مدت ابدیتی است که اینجا مانده ام، نمی توانم به زبان اینجائی ها حرف بزنم، همه روز از رادیو موسیقی گوش می کنم، به دور و بر اتاقم نگاه می کنم، به برزیل فکر می کنم، دلم می خواهد کار زودتر شروع شود. وقتی سر کار هستم، دلم می خواهد زودتر برگردم پانسیون. به عبارت دیگر، دارم در آینده زندگی می کنم نه حال.&lt;br /&gt;یک روزی، در آینده دور، بلیط برگشت به خانه را می گیرم و می توانم برگردم برزیل، با صاحب لباس فروشی ازدواج کنم و سرزنشهای دوستانم را بشنوم که هرگز در زندگیشان هیچ  ریسکی نکرده اند و فقط شکست و ناتوانی دیگران را می بینند. نه،نمی توانم اینجوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما روی اقیانوس رسید، خودم را از بالا پائین بیندازم.&lt;br /&gt;چونکه نمی شود پنجره هواپیما را باز کرد، (اصلاً انتظارش را نداشتم. چقدر بد که نمی شود در هوای ناب نفس کشید!)، همینجا می میرم. اما قبل از اینکه بمیرم، می خواهم برای زندگیم بجنگم. اگر بتوانم برای خودم گام بردارم، می توانم هر جا دوست دارم بروم&lt;/em&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-115343112597759197?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/115343112597759197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=115343112597759197' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115343112597759197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115343112597759197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-115273353729455170</id><published>2006-07-12T23:13:00.000+03:30</published><updated>2006-07-12T23:15:37.306+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قسمت پنجم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماریا خسته به سوئیس رسید و هنوز در فرودگاه بود که موجی از ترس قلبش را فشرد: دریافته بود که کاملاً به مردی که در کنارش بود وابسته است – چیزی در مورد آن کشور، زبان و یا سرمای جانکاه آنجا نمی دانست. به مرور زمان، رفتار راجز عوض شد؛ هیچ سعی نمی کرد خوشآیند و خوش مشرب جلوه کند، و با اینکه هیچ وقت سعی نکرده بود ماریا را ببوسد یا بغل کند، نگاهش هر لحظه سردتر می شد. او، ماریا را در یک هتل کوچک اقامت داد و او را به یک زن برزیلی دیگر معرفی کرد، موجودی افسرده به نام ویویان که مسئول آماده کردن او برای کار بود.&lt;br /&gt;ویویان لحظاتی سر تا پای ماریا را به سردی ورانداز کرد، بدون اینکه برای کسی که حتی یک بار در عمرش خارج نرفته بوده ترحمی نشان دهد. به جای اینکه بپرسد چه احساسی دارد، مستقیماً رفت سراغ کار.&lt;br /&gt;"خودت را فریب نده. او هر وقت یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، چیزی که به نظر می رسه اینجا خیلی اتفاق می افته، دوباره به برزیل می ره. او می دونه از تو چی می خواد و فکر می کنم تو هم میدونی: شاید دنبال یکی از این سه تا هستی – ماجرا، پول یا شوهر."&lt;br /&gt;او از کجا اینها را می دانست؟ آیا همه دنبال همینها بودند؟ یا ویویان می توانست فکر افراد را بخواند؟&lt;br /&gt;ویویان ادامه داد: "همه دخترای اینجا دنبال یکی از این سه تا هستند." و ماریا متقاعد شد که او می تواند فکرش را بخواند. "برای ماجراجوئی، اینجا خیلی سرده. تازه، پول زیادی در نمیاری که بری مسافرت. با کسر هزینه اتاق و پانسیون، پولی که در طول یک سال درمیاری برای خرید بلیط برگشتت به خونه کافیه."&lt;br /&gt;"اما..."&lt;br /&gt;"می دونم، این توی قرارداد نبود. اما حقیقت اینه که، مثل دیگران، تو هم یادت رفته بود اینو سوال کنی. اگر بیشتر دقت کرده بودی، اگر قراردادی که امضا کردی، خونده بودی، می فهمیدی داری خودتو به چه مهلکه ای میندازی، چونکه سوئیسی ها دروغ نمی گن، اونا فقط از سکوت کمک می گیرن."&lt;br /&gt;ماریا حس کرد زمین زیر پایش تکان خورد.&lt;br /&gt;"و در مورد شوهر، وقتیکه یکی از دخترا ازدواج می کنه، ضرر مالی زیادی به راجر می خوره، به خاطر همین، ما اجازه نداریم با مشتری ها حرف بزنیم. اگر دنبال همچین چیزی هستی، باید ریسک های بزرگی رو به جون بخری. اینجا مثل رو دو برن جای مخ زنی نیست."&lt;br /&gt;"رو دو برن؟"&lt;br /&gt;"مردها با خانوماشون میان اینجا. بعضی از توریستهائی هم که اینجا پیداشون میشه، جو خانوادگی اینجا می گیردشون و می رن جای دیگه دنبال خانوم می گردن. فکر می کنم می دونی چه جوری برقصی؛ خوب، اگر بتونی بخونی، حقوقت زیادتر می شه، اما همینطور حسادت دخترا هم بهت بیشتر می شه، پس توصیه می کنم حتی اگر بهترین خواننده برزیلی، فراموشش کن و حتی بهش فکر نکن. خصوصاً یادت باشه که از تلفن استفاده نکنی. هرچی در بیاری، باید بابت تلفن بدی."&lt;br /&gt;"او به من قول داد پونصد دلار در هفته بهم بده"&lt;br /&gt;"اوه، البته!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه خاطرات ماریا در دومین هفته اقامتش در سوئیس:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;به کلوپ شبانه رفتم و کارگردان رقص را که اهل جائی به نام مراکش بود دیدم. می بایست مو به موی حرکاتی که به گمان او – که حتی پایش هم به برزیل نرسیده – سامبا است، انجام دهم. حتی وقت نکردم خستگی این پرواز طولانی را از تن بدر کنم. مجبور بودمم از همان شب اول شروع کنم به لبخند زدن و رقصیدن. ما شش نفر هستیم و هیچ کداممان راضی نیست و هیچ کدام نمیدانیم اینجا چه می کنیم. مشتری ها نوشیدنی می خورند و تشویق می کنند، بوسه می فرستند و زیرزیرکی حرکات شهوت انگیز انجام می دهند، اما فقط تا همینجا پیش می روند.&lt;br /&gt;دیروز پول گرفتم. کمتر از یک دهم آنچه توافق شده بود. بقیه آن بر اساس قرارداد، به هزینه پرواز و اقامتم در اینجا اختصاص پیدا می کند. طبق محاسبات ویویان، این وضع یک سال طول می کشد، یعنی اینکه در طول این مدت راه فراری وجود ندارد.&lt;br /&gt;و اصلاً برای چی باید فرار کنم؟ من تازه وارد شده ام. هنوز هیچ چیزی را اینجا ندیده ام. هفت روز هفته رقصیدن چه اشکالی دارد؟ من قبلاً این کار را برای تفریح انجام می دادم، الان دارم برای پول و شهرت این کار را می کنم؛ پاهایم درد نمی گیرند، تنها مشکل، نگاه داشتن این لبخند است.&lt;br /&gt;می توانم خودم را قربانی ای در دست دنیا تصور کنم یا ماجراجوئی به دنبال گنجی نهان. مهم این است که من چطور به زندگی نگاه می کنم.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-115273353729455170?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/115273353729455170/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=115273353729455170' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115273353729455170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115273353729455170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-115118643356945726</id><published>2006-06-25T01:21:00.000+03:30</published><updated>2006-06-25T01:30:33.586+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;قسمت چهارم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روز بعد، ماریا به همراه آقای مترجم، مامور امنیتی و حالا به گفته خودش، پیشکارش، میلسون، به دیدن مرد سوئیسی رفتند. ماریا گفت که پیشنهاد مرد سوئیسی را می پذیرد به شرط آنکه اسناد مربوطه توسط سفارت سوئیس تائید شوند. مرد خارجی که به نظر می رسید به چنین تقاضاهائی عادت دارد، گفت که این چیزی است که او هم می خواهد چون اگر بخواهد در کشورش کار کند بایستی مدرکی ارائه و ثابت کند هیچکس نمی تواند کاری که او متقاضی آن است را انجام دهد - این کار مشکلی نبود چونکه زنان سوئیسی استعداد خاصی در سامبا رقصیدن نداشتند. آنها با هم به مرکز شهر رفتند و بلافاصله بعد از انعقاد قرارداد، آقای مترجم، مامور امنیتی و پیشکار، درخواست پیش پرداخت نقدی کرد؛ سی درصد اولین پانصد دلار حقوق پرداختی.&lt;br /&gt;"این فقط حقوق یک هفته است. یک هفته، می فهمی؟ از این به بعد، هر ماه پانصد دلار در میاری، بدون هیچ کسری، چون من فقط از پرداخت ماه اول کمیسیون خودم را برمی دارم."&lt;br /&gt;تا این لحظه، مسافرت و فکر رفتن به یک جای دور، فقط یک رویا بود. رویا پردازی خیلی لذت بخش است به شرط آنکه مجبور نباشیم آنرا عملی کنیم. اینجوری از خطرات، ناکامی ها و مشکلات دوری می کنیم و وقتی به سن پیری می رسیم می توانیم دیگران - خصوصاً پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان - را بخاطر شکست در نرسیدن به رویاهایمان سرزنش کنیم.&lt;br /&gt;فرصتی که ماریا همیشه مشتاقانه منتظرش بود به یکباره از راه رسید. فرصتی که او دلش می خواست هیچ وقت بدست نمی آمد. چگونه می توانست با مشکلات و خطرات زندگی ای که هیچ آشنایی با آن نداشت کنار بیاید؟ چگونه می توانست همه چیزهایی که این همه سال به آنها خو کرده بود را پشت سر بگذارد؟ چرا باکره مقدس تصمیم گرفته بود اینقدر پیش برود؟&lt;br /&gt;ماریا با این فکر که هر زمان که بخواهد می تواند نظرش را عوض کند، خودش را دلداری داد؛ یک بازی مسخره دیگر، یک چیز جدید که می توانست وقتی به خانه برگشت، برای دوستانش تعریف کند. از همه اینها گذشته، او صدها کیلومتر دورتر از آنجا زندگی می کرد و حالا سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، پس، اگر فردا صبح تصمیم می گرفت وسایلش را جمع کند و فرار کند، آنها اصلاً نمی توانستند دوباره پیدایش کنند.&lt;br /&gt;عصر روزی که به سفارتخانه رفتند، ماریا تصمیم گرفت تنهائی کنار دریا قدم بزند تا بچه ها، والیبالیست ها، گداها، مست ها، فروشندگان دوره گرد که صنایع دستی برزیلی (ساخت کشور چین) می فروختند، مردمی که برای دوری از عوارض پیری می دویدند و نرمش می کردند، توریست های خارجی، مادرانی که با بچه هایشان بیرون آمده بودند و بازنشستگانی که در قسمت انتهائی تفرجگاه مشغول پاسور بازی بودند را ببیند. او به ریو د ژانیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و سفارتخانه رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود، یک پیشکار داشت و یک پیراهن گرانقیمت و یک جفت کفش به عنوان هدیه دریافت کرده بود که هیچکس، دقیقاً هیچکس آنجائی که او زندگی می کرد، هرگز نمی توانست بخرد.&lt;br /&gt;حالا چی؟&lt;br /&gt;به دریا نگاه کرد: در کلاس جغرافی می گفتند که اگر در یک مسیر مستقیم حرکت کند، به آفریقا می رسد، به جنگل های پر از شیر و گوریل. اما اگر کمی به سمت شمال متمایل شود، به سرزمین افسانه ای به نام اروپا می رسد، به برج ایفل، یورو دیزنی و برج کج پیزا. چی داشت که از دست بدهد؟ مثل همه دختران برزیلی حتی قبل از اینکه یاد بگیرد "مامان" بگوید، یاد گرفته بود سامبا برقصد. اگر خوشش نمی آمد، همیشه می توانست برگردد. یاد گرفته بود فرصت ها برای استفاده کردن بوجود می آیند.&lt;br /&gt;همیشه در طول زندگیش به چیزهائی که می خواست بله بگوید، جواب منفی داده بود، برای اینکه می خواست فقط تجربیاتی که برایش قابل کنترل بودند امتحان کند - مثلاً روابطی که با بعضی مردها داشت. حالا با یک چیز ناشناخته روبرو بود، به اندازه ناشناختگی این دریا برای دریانوردانی که برای اولین بار از آن گذشتند و داستانهایشان را در کلاس تاریخ خوانده بود. می توانست همیشه بگوید "نه"، اما آیا بقیه عمرش افسوس از دست دادن این فرصت را نمی خورد؟ همانطور که افسوس از دست دادن آن لحظه ای را می خورد که پسرک از او مدادی خواست و بعد ناپدید شد - عشق اولش... می توانست همیشه بگوید "نه" اما چرا این بار جواب "آری" را امتحان نکند؟&lt;br /&gt;یک دلیل ساده داشت: او دختری از ناکجا آباد برزیل بود، هیچ چیز نداشت هیچ تجربه ای از زندگی، به جز یک مدرسه خوب، شناخت بالائی از سریالهای تلویزیونی و البته اینکه زیبا بود. این برای روبرو شدن با دنیا کافی نبود.&lt;br /&gt;گروهی را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، می ترسیدند به آب بزنند. دو روز پیش، او هم همین احساس را داشت، اما حالا هیچ ترسی نداشت؛ هر وقت دلش می خواست می رفت وسط دریا، انگار همانجا به دنیا آمده بود. آیا اروپا هم همینطور بود؟&lt;br /&gt;توی دلش دعائی کرد و از مریم باکره خواست او را راهنمائی کند و چند ثانیه بعد، به نظر می رسید خیالش کاملاً از بابت تصمیمی که گرفته بود، راحت شده است، چون احساس امنیت کرد. همیشه می توانست برگردد، اما شاید هیچ وقت دیگر شانسی برای رفتن به این سفر پیدا نمی کرد. به ریسکش می ارزید تا زمانی که رویایش زنده بود راه بازگشت چهل و هشت ساعته به خانه در اتوبوس بدون کولر، و تا زمانی که مرد سوئیسی از تصمیمش منصرف نشده بود.&lt;br /&gt;چنان سرزنده بود که وقتی مرد سوئیسی برای بار دوم او را به شام دعوت کرد، می خواست در چشم مرد، افسونگر جلوه کند و دستهای او را در دستانش گرفت اما مرد بلافاصله دستانش را کنار کشید و ماریا - با احساسی آمیخته از ترس و آسودگی - فهمید که او در مورد آنچه که گفته، جدی است.&lt;br /&gt;"ستاره سامبا! ستاره سامبا، برزیلی، دوست داشتنی! مسافرت، هفته آینده!!!"&lt;br /&gt;همه اینها خوب و عالی بودند اما "مسافرت هفته آینده" غیر ممکن بود. ماریا توضیح داد که نمی تواند بدون مشورت با خانواده اش تصمیم بگیرد. مرد سوئیسی، برافروخته نسخه ای از قرارداد امضا شده را نشان داد و ماریا برای اولین بار ترسید.&lt;br /&gt;"قرارداد!"&lt;br /&gt;با وجود اینکه برای رفتن به خانه مصمم بود، تصمیم گرفت اول با پیشکارش میلسون در این رابطه صحبت کند؛ به هر حال او برای این پول می گرفت که او را راهنمائی کند.&lt;br /&gt;میلسون بنظر می رسید بیشتر سرگرم اغوا کردن توریست آلمانی تازه واردی بود که نیمه عریان مشغول آفتابگیری در ساحل بود و فکر می کرد برزیل آزادترین کشور دنیا است (ظاهراً اصلاً متوجه این موضوع نشده بود که تنها زنی است که سینه هایش را به نمایش گذاشته و همه چهارچشمی دارند نگاهش می کنند). خیلی سخت می شد حواس میلسون را به خود جمع کرد.&lt;br /&gt;ماریا اصرار کرد: "خوب اگر نظرم را عوض کنم چی میشه؟"&lt;br /&gt;"نمی دانم توی قرارداد چی نوشته شده اما فکر می کنم می تواند دستگیرت کند."&lt;br /&gt;"او که نمی تونه منو پیدا کنه!"&lt;br /&gt;"دقیقاً! پس چرا نگرانی؟"&lt;br /&gt;از طرف دیگر، مرد سوئیسی که پانصد دلار خرج کرده بود، یک جفت کفش و یک پیراهن خریده بود و بابت دو بار شام و همچنین دیگر کارهای اداری در سفارتخانه کلی پول پرداخته بود، کم کم داشت نگران می شد و به خاطر همین، چون ماریا هنوز اصرار داشت با خانواده اش صحبت کند، تصمیم گرفت دو بلیط هواپیما بخرد و با او به جائی که به دنیا آمده بود برود - اگر موضوع در عرض چهل و هشت ساعت فیصله پیدا می کرد و می توانستند طبق قرارداد هفته بعد به اروپا بروند، اشکالی وجود نداشت. ماریا با چندتا خنده زورکی، کم کم متوجه شد که این تنها چیزی است که امضا کرده. نوبت به اغواگری، احساسات و قرارداد که می رسد،  آدم نبایستی اهمال کند.&lt;br /&gt;برای آن شهر کوچک باعث بسی فخر و مباهات بود که ببیند دختر دلفریبش، ماریا، را یک خارجی همراهی می کند و می خواهد در اروپا از او یک ستاره بسازد. همه همسایه ها خبر شدند و دوستانش از او می پرسیدند "چطوری اتفاق افتاد؟"&lt;br /&gt;"خیلی شانسی!!!"&lt;br /&gt;می خواستند بدانند که آیا این چیزها همیشه در ریو د ژانیرو اتفاق می افتد یا نه، چونکه در سریالهای روزانه تلویزیون سناریوهای مشابهی دیده بودند. ماریا نمی خواست همه واقعیت را بیان کند تا تجربه شخصی اش را پر ارزش تر نشان دهد و دوستانش را متقاعد کند که آدمی استثنائی است.&lt;br /&gt;آندو، به خانه ماریا رفتند و مرد، اعلامیه های تبلیغاتی که در آنها برزیل با Z نوشته شده بود و قرارداد را به همه نشان داد. ماریا توضیح داد که یک پیشکار دارد و خیال دارد به دنبال حرفه بازیگری برود. مادرش، که بیکینی های کوتاهی را که دختران توی عکسها پوشیده بودند دید، عکسها را پس داد و ترجیح داد دیگر سوالی نپرسد؛ مهم این بود که دخترش خوشبخت و پولدار شود، یا بدبخت، اما حداقل پولدار...&lt;br /&gt;"اسمش چیه؟"&lt;br /&gt;"راجر"&lt;br /&gt;"روجریو! یه پسر عمو داشتم که اسمش روجریو بود!"&lt;br /&gt;مرد، لبخندی زد و دست زد و همه فهمیدند که او حتی یک کلمه هم نفهمیده. ماریا گفت:&lt;br /&gt;"تقریباً هم سن خودمه."&lt;br /&gt;مادرش به مرد توصیه کرد که در راه خوشبختی دخترش دخالت نکند. خیاطها خیلی با مشتریانشان صحبت می کنند و بنابراین اطلاعات زیادی در مورد ازدواج و عشق از آنها بدست می آورند. نصیحت مادر ماریا هم این بود:&lt;br /&gt;"عزیزم! بدبخت شدن با مرد پولدار خیلی بهتر از خوشبخت شدن با مرد فقیر است. و آنجا، شانس اینکه زن بدبخت و پولداری شوی، خیلی زیاد است. به هر حال، اگر جای خوبی نبود، می تونی سوار اتوبوس بشی و برگردی خونه."&lt;br /&gt;درست است که ماریا دختری از ناکجا آباد برزیل بود اما با هوش تر از مادرش یا باهوش تر از آنچه شوهر آینده اش تصور می کرد، بود و برای اینکه احساسات مادرش را برانگیزاند، گفت:&lt;br /&gt;"مامان! نمی شود با اتوبوس از اروپا به برزیل آمد. تازه، من که دنبال شوهر کردن نیستم، می خواهم بازیگر شوم."&lt;br /&gt;مادرش نگاهی حاکی از یاس به او کرد.&lt;br /&gt;"اگر می تونی بری اونجا، حتماً یه راهی برای برگشتن هم هست. بازیگر شدن برای یک زن جوان چیز خوبیه، اما فقط تا زمانی که زیبائی جوانی را داری به درد می خوره و وقتی به حدود سی سالگی برسی، کم کم از بین می ره. پس تا می توانی همین الان از جوانیت استفاده کن. کسی را پیدا کن که پاک و مهربان باشه و باهاش ازدواج کن. عشق زیاد مهم نیست. من اولش پدرت را دوست نداشتم، اما پول همه چیز را می خره، حتی عشق واقعی را. به پدرت نگاه کن! اون حتی پولدار هم نیست!"&lt;br /&gt;این، می توانست نصیحت بدی از طرف یک دوست باشد اما از طرف یک مادر نصیحت خوبی بود. چهل و هشت ساعت بعد، ماریا به ریو برگشت، البته قبل از آن، تنهائی به محل کار قبلیش رفت تا استعفای خودش را تحویل بدهد. صاحب مغازه گفت:&lt;br /&gt;"بله! شنیدم که یک کاباره دار معروف فرانسوی می خواد تو را به پاریس ببره. نمی خوام جلو خوشبخت شدنت را بگیرم اما دوست دارم قبل از رفتنت چیزی را بدونی."&lt;br /&gt;مدالی که به یک زنجیر آویخته بود از جیبش در آورد.&lt;br /&gt;"این مدال متبرک بانوی رحمت ماست. یه کلیسا در پاریس به نام اونه. به اونجا برو و برای محافظت از خودت دعا کن. ببین! دور تمثال مریم باکره کلماتی حک شده."&lt;br /&gt;ماریا جملات را خواند:" هان! اي مريم مقدس كه بدون گناه و معصوم بار براداشتي، براي ما كه بسوي تو روي آورده ايم، غفران طلب كن. آمين"&lt;br /&gt;"یادت باشه که این جمله رو حداقل روزی یک بار تکرار کنی و ..."&lt;br /&gt;کمی مکث کرد، اما دیگر دیر شده بود.&lt;br /&gt;"... اگر یک روزی خواستی برگردی، بدون که من منتظرت هستم. من فرصت های زیادی را برای گفتن یک حرف خیلی ساده از دست دادم: دوستت دارم. شاید الان دیگه خیلی دیر باشه اما دلم می خواست که اینو بدونی."&lt;br /&gt;"فرصت های از دست رفته". ماریا معنی این عبارت را خیلی زودتر درک کرده بود. "دوستت دارم"، اما، دو کلمه ای بودند که در طول عمر بیست و دو ساله اش اغلب شنیده بود و به نظرش می آمد که حالا کاملاً خالی از معنا باشند، چونکه هیچ وقت به چیزی جدی یا عمیق تبدیل نشدند، هرگز به رابطه ای بادوام و ماندنی منتهی نشدند. ماریا از او به خاطر حرفهایش تشکر کرد و آنها را در خاطرش ثبت کرد (هیچکس نمی داند زندگی آبستن چه پیشامدهائی است و همیشه خوب است که آدم بداند خروج اضطراری از کدام طرف است)، گونه اش را بوسید و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از آنجا رفت.&lt;br /&gt;آنها به ریو برگشتند و ماریا ظرف یک روز پاسپورتش را گرفت (برزیل خیلی عوض شده؛ راجر با چند کلمه دست و پا شکسته پرتغالی و کلی ایما و اشاره به ماریا فهماند که قبلاً گرفتن پاسپورت خیلی طول می کشیده). با کمک میلسون، مامور امنیتی، مترجم و پیشکار ماریا، خریدهای مهم دیگر انجام شد (لباس، کفش، وسایل آرایش و هر چیز دیگری که زنی مثل او ممکن بود نیاز داشته باشد). عصر روز حرکت به سمت اروپا، با هم به یک کلوپ شبانه رفتند و وقتیکه راجر ماریا را در حال رقصیدن دید، از انتخاب خود احساس رضایت کرد؛ او خود را در حضور ستاره زیبای کاباره کلونی می دید، دختری سبزه رو با چشمانی روشن و موهائی به سیاهی بال گرونا (مرغ برزیلی که اغلب نویسندگان محلی برای توصیف موی سیاه از آن یاری می جستند).&lt;br /&gt;اجازه کار از سفارتخانه سوئیس صادر شده بود، آنها چمدانهایشان را بستند و روز بعد به سوی سرزمین شکلات، ساعت و پنیر پرواز کردند. ماریا نقشه می کشید که این مرد را گرفتار خود کند – به هر حال، او آنقدرها هم پیر، زشت یا فقیر نبود. دیگر چه می خواست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-115118643356945726?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/115118643356945726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=115118643356945726' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115118643356945726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/115118643356945726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-114867490110576656</id><published>2006-05-26T23:44:00.000+03:30</published><updated>2006-05-28T20:42:52.470+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;قسمت سوم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ماریا به سن 19 سالگی رسید. بعد از اتمام دوره متوسطه، در یک مغازه پارچه فروشی مشغول به کار شد. رئیسش بعد از مدت کوتاهی عاشق او شد. ماریا می دانست چگونه از یک مرد استفاده کند بدون اینکه مورد سوء استفاده قرار گیرد. با اینکه همیشه عشوه گری می کرد و از قدرت زیبائیش آگاه بود، هرگز به او اجازه نداد تا بدنش را نوازش کند.&lt;br /&gt;قدرت زیبائی: دنیا برای زنان زشت چطور است؟ او دوستانی داشت که در میهمانی ها مورد توجه قرار نمی گرفتند و مردها هیچ علاقه ای به آنها نشان نمی دادند. ممکن است جالب به نظر برسد، این دختران به عشق های کوچکی که می رسیدند، ارزش و بهای بیشتری می دادند، وقتیکه مورد بی مهری قرار می گرفتند، در خلوتشان غصه می خوردند و سعی می کردند ورای خودآرائی برای دیگران، با آینده خود روبرو شوند. آنها مستقل تر بودند و اگرچه در خیال ماریا، دنیا برای آنها خیلی غیر قابل تحمل به نظر می رسید، بیشتر به خودشان اهمیت می دادند.&lt;br /&gt;او می دانست چقدر جذاب است و با اینکه به ندرت به حرفهای مادرش گوش می داد، یکی از حرفهای مادرش بود که او هرگز از یاد نمی برد: "عزیزم! زیبائی هرگز پایدار نیست." با این نصیحت در گوش، ماریا سعی می کرد فاصله خود را با رئیسش حفظ کند، بدون اینکه او را کاملاً دلسرد کرده باشد و این کار باعث افزایش حقوق و امتیازات او شد (او نمی دانست چه مدت می تواند رئیس خود را تنها با امید به اینکه روزی با او هم بستر شود، بفریبد اما دست کم با این کار پول خوبی در می آورد). او حتی برای کار کردن در ساعات غیر کاری، اضافه حقوق خوبی می گرفت (رئیسش دوست داشت او همیشه همان نزدیکی ها باشد. شاید نگران بود اگر شب ها بیرون برود، عشق بزرگ زندگیش را بیابد). او دو سال بطور مداوم کار کرد. هر ماه مبلغی را برای نگهداری از خودش به والدینش پرداخت می کرد، و سرانجام به آرزویش رسید! توانست به اندازه کافی پول جمع کند تا بتواند به شهر رویائیش سفر کند، جائی که ستاره های سینما و تلویزیون زندگی می کنند، تصویر کارت پستال کشورش: ریو د ژانیرو!&lt;br /&gt;رئیسش پیشنهاد کرد با او به سفر برود و همه خرج سفر را بر عهده بگیرد اما ماریا به او دروغ گفت. اینکه چون به دیدن یکی از خطرناک ترین جاهای دنیا می رود، تنها شرط مادرش این بوده که بایستی در خانه پسر خاله جودو کارش بماند.&lt;br /&gt;"علاوه بر این، آقا، شما نمی توانید مغازه را بدون سپردن به یک آدم مورد اعتماد، رها کنید."&lt;br /&gt;"به من نگو آقا!" ماریا در چشمان رئیسش چیزی آشنا دید: شعله های عشق. و این او را متعجب کرد، چونکه همیشه فکر می کرد او فقط به سکس علاقمند است و حالا چشم هایش چیز دیگری می گویند: "می توانم به تو خانه بدهم، خانواده، پول برای پدر و مادرت." ماریا تصمیم گرفت با آینده نگری، این آتش را شعله ور نگاه دارد و به او گفت که واقعاً دلش برای شغلش و همکارانش که به کار کردن با آنها عشق می ورزید تنگ می شود (مواظب بود اسم فرد خاصی را نگوید، تا این راز، ناگفته باقی بماند: آیا منظورش از "همکار" او بوده؟) و قول داد که از دارائی و عفتش محافظت کند. اما حقیقت چیز دیگری بود؛ او نمی خواست هیچکس اولین هفته از آزادی مطلقش را خراب کند. می خواست همه کار بکند – شنا در دریا، صحبت با غریبه ها، نگاه کردن به ویترین مغازه ها و آماده شدن برای ملاقات با شاهزاده رویائیش تا او را برای همیشه با خود ببرد.&lt;br /&gt;"تازه یک هفته که زمان زیادی نیست. به یک چشم بر هم زدن تمام می شود و به زودی سر کارم برمی گردم." این حرف را با لبخند اغوا کننده ای آمیخت با این امید که واقعاً اینطور نباشد!&lt;br /&gt;مدیر پارچه فروشی، نا امیدانه ابتدا مقاومت کرد اما سرانجام تن به تصمیم او داد چونکه داشت دور از چشم او نقشه می کشید تا از او بخواهد بعد از سفرش با او ازدواج کند. او نمی خواست همه چیز را خراب کرده و در نظر دختر جوان گستاخ جلوه کند.&lt;br /&gt;ماریا چهل و هشت ساعت با اتوبوس مسافرت کرد، یک هتل ارزان در کوپاکابانا گرفت (کوپابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و حتی قبل از آنکه چمدانهایش را باز کند، مایویی که خریده بود برداشت، پوشید و علیرغم هوای ابری آن روز، به طرف دریا رفت. با ترس به دریای خروشان نگاه کرد اما آخرسر، خیلی ناشیانه به آب زد.&lt;br /&gt;هیچ کس در ساحل متوجه نشد که این اولین برخورد او با اقیانوس، با الهه یمانجا، جریانهای دریایی، موجهای کف آلود و، آنسوی آتلانتیک، با کرانه های آفریقا و شیرهای آن است. وقتی از آب بیرون آمد، زنی به او نزدیک شد و سعی داشت به او ساندویچ بفروشد؛ بعد یک مرد سیاهپوست خوش قیافه از او پرسید که آیا دوست دارد شب را با او بگذراند و بعد هم یک مرد دیگر که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد اما با ایما و اشاره از او پرسید که آیا دوست دارد با هم آب نارگیل بنوشند.&lt;br /&gt;ماریا یک ساندویچ خرید چونکه آنقدر خجالتی بود که نمی توانست "نه" بگوید، اما با آن دو غریبه صحبت نکرد. ناگهان احساس ناامیدی کرد؛ حالا که این شانس را داشت که هر کاری می خواهد انجام دهد، چرا اینقدر مسخره رفتار می کرد؟ هیچ توضیحی برای کار خودش پیدا نکرد؛ نشست و منتظر شد تا خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، از شجاعت خود و اینکه حتی در اوج تابستان چقدر آب سرد بود، متعجب شد.&lt;br /&gt;مردی که نمی توانست پرتقالی صحبت کند، دوباره با یک نوشیدنی در دستش ظاهر شد و آنرا به ماریا تعارف کرد. آسوده خاطر از اینکه مجبور نیست با او صحبت کند، نوشیدنی نارگیل را خورد و به مرد غریبه لبخند زد و لبخندی تحویل گرفت. آنها برای مدتی به این مکالمه راحت اما بی معنا ادامه دادند – لبخند های زورکی – تا اینکه مرد، یک دیکشنری کوچک قرمز رنگ از جیبش در آورد و با لهجه عجیبی گفت: "بونیتا" – "زیبا". ماریا دوباره لبخند زد؛ او هم به دنبال شاهزاده قصه هایش می گشت، اما شاهزاده قصه هایش بایستی کمی جوانتر می بود و حداقل می توانست به زبان او سخن بگوید.&lt;br /&gt;مرد به گشتن کتاب لغت ادامه داد:&lt;br /&gt;"شام... امشب؟"&lt;br /&gt;بعد گفت:&lt;br /&gt;"سوئیس!"&lt;br /&gt;و با کلماتی به این مکالمه پایان داد که به هر زبانی که بیان شوند، همچون یک طنین بهشتی دل را به لرزه می اندازند:&lt;br /&gt;"کار! دلار!"&lt;br /&gt;ماریا رستورانی به نام سوئیس نمی شناخت. نمی دانست واقعاً همه کارها و رویاهایش به همین سادگی عملی می شوند؟ محض احتیاط کلماتی را غرغره کرد: "برای دعوتتان خیلی متشکرم اما من شغل دارم و علاقه ای هم به خرید دلار ندارم!"&lt;br /&gt;مرد که یک کلمه از حرفهای ماریا را نمی فهمید، نا امیدانه چند تا لبخند تحویل او داد، برای مدتی او را تنها گذاشت و همراه یک مترجم برگشت. از طریق مترجم، توضیح داد که سوئیسی است (پس سوئیس کشور بود نه رستوران!) و دوست دارد با او شام بخورد تا با او در مورد یک پیشنهاد کار صحبت کند. مترجم که خودش را مسئول توریست های خارجی و امنیت آنها در هتل معرفی کرد، اضافه کرد:&lt;br /&gt;"اگر جای تو بودم، قبول می کردم. او یک کاباره دار مهم است که اینجا دنبال استعدادهای نو برای کار در اروپا می گردد. اگر دوست داری، می توانم تو را در ارتباط با کسانی قرار بدهم که دعوتش را قبول کرده اند، پولدار شده اند، ازدواج کرده اند، بچه دار شده اند و نبایستی نگران بی پولی و بیکاری باشند."&lt;br /&gt;بعد، برای اینکه او را تحت تاثیر دانستنیهایش از فرهنگ بین المللی قرار دهد، گفت:&lt;br /&gt;"به علاوه، سوئیس معدن ساعتها و شکلاتهای عالی است!"&lt;br /&gt;تنها تجربه ماریا روی صحنه، در مجالس تعزیه ای بود که همیشه توسط شورای محلی در هفته مقدس برگزار می شد و آنجا به عنوان بازیگر فرعی نقش سقا را بازی می کرد (مجالس تعزیه یا Passion Play مجالسی هستند که در هفته بعد از عید پاک برگزار می شوند و در آنها مصائب، مرگ حضرت مسیح و رستاخیز او به تصویر کشیده می شود. این تعزیه گردانی ها در اوج خودشان در نیمه قرن 15 میلادی تا سه روز به طول می انجامیدند. مترجم). او در طول راه نخوابیده بود، اما هیجان زده از دیدن دریا و خسته از خوردن ساندویچ، نوشیدنی و یا هرچیز دیگری، گیج و مبهوت بود چون کسی را نمی شناخت و می بایست دوستی پیدا می کرد. قبلاً هم در چنین موقعیتی قرار گرفته بود؛ مردی به او وعده های زیاد می داد و بعد هیچ... می دانست همه این حرفها به خاطر این است که او را به ادامه دادن علاقمند نگه دارند.&lt;br /&gt;با همه این اوصاف، با این فکر که مریم مقدس این موقعیت را به او عرضه کرده، با این فکر که بایستی از لحظه لحظه تعطیلاتش لذت ببرد، و از آنجا که رفتن به یک رستوران خوب، موضوع جالبی است که می تواند در بازگشت به خانه برای دیگران تعریف کند، تصمیم گرفت دعوت را بپذیرد به شرط آنکه مترجم هم بیاید؛ چون از لبخند زدن و وانمود کردن اینکه حرفهای غریبه را می فهمد، خسته شده بود.&lt;br /&gt;بزرگترین و تنها مشکل ماریا این بود: هیچ لباس مناسبی نداشت بپوشد. یک زن هرگز نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد (برای او پذیرفتن اینکه همسرش به او خیانت کرده ساده تر است تا اینکه قبول کند کمد لباسش خالی است)، اما چونکه ماریا آنها را نمی شناخت و شاید دیگر هرگز آنها را نمی دید، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد.&lt;br /&gt;من به تازگی از نواحی شمال شرقی آمده ام و برای آمدن به رستوران لباس مناسبی ندارم.&lt;br /&gt;مرد، از طریق مترجم به او فهماند که نگران این موضوع نباشد و آدرس هتلی که اقامت داشت، پرسید. عصر آنروز، ماریا لباسی دریافت کرد که تا به حال در همه عمرش ندیده بود؛ همینطور یک دست کفش که بایستی به اندازه حقوق سالانه اش ارزش داشته باشند.&lt;br /&gt;احساس کرد این شروع راهیست که همیشه در کودکی و بزرگسالی آرزویش را داشت. سرتائو، آن ناکجا آباد، جنگ مستمر با خشکسالی های پیاپی، پسرهای بی آینده، شهر فقیر اما صادق، زندگی تکراری و خسته کننده: او می رفت که به شاهزاده خانم دنیا تبدیل شود. مردی به او کار و دلار پیشنهاد کرده بود به همراه یک جفت کفش بی نهایت گرانقیمت و لباسی که گوئی از سرزمین رویاها آمده! فقط کمی آرایش کم داشت؛ مسئول پذیرش هتل دلش به حال او سوخت و کمکش کرد. در عین حال به او هشدار داد که فکر نکند همه خارجی ها قابل اعتماد هستند و همه مردان ریو دزد.&lt;br /&gt;ماریا به این هشدار توجهی نکرد. لباسهای بهشتی خود را پوشید و ساعتها جلو آینه وقت گذاشت. افسوس می خورد که چرا برای ثبت این لحظه ها دوربینش را به همراهش نیاورده بود. در این خیالات بود که ناگهان متوجه شد قرارش دیر شده. درست مثل سیندرلا تا هتل محل اقامت نجیب زاده سوئیسی دوید.&lt;br /&gt;در کمال تعجب، مترجم مرد به او گفت که همراه آنها نمی آید.&lt;br /&gt;"نگران زبان نباش، مهم این است که او با تو احساس راحتی کند یا نه."&lt;br /&gt;"دقیقاً! مجبور نیستی حرف بزنی، همه اش به انرژی مثبت خودت بر می گردد."&lt;br /&gt;ماریا نمی دانست انرژی مثبت چیست؛ جائی که او زندگی می کرد، مردم وقتی همدیگر را می دیدند، بایستی کلمات، جملات، سوال و جواب رد و بدل می کردند. اما میلسون – همان مترجم و مسئول امنیتی – به او اطمینان داد که در ریو د ژانیرو و جاهای دیگر دنیا، همه چیز متفاوت است.&lt;br /&gt;"نیازی نیست حرفهای تو را بفهمد. فقط بگذار با تو احساس راحتی کند. او زنش را از دست داده و بچه ای هم ندارد؛ یک کلوپ شبانه دارد و دنبال زنان برزیلی می گردد که می خواهند در خارج کار کنند. من به او گفتم که تو به دردش نمی خوری اما او اسرار کرد و گفت که وقتی داشتی از آب بیرون میآمدی تو را دیده و عاشقت شده. به من گفت که مایوی شنایت خیلی بامزه است."&lt;br /&gt;میلسون مکثی کرد.&lt;br /&gt;"اما، رک و پوست کنده بگویم، اگر می خواهی اینجا دوست پسر پیدا کنی، باید یک مایو دیگر بخری؛ هیچکس به غیر از این مرد سوئیسی، دنبال یک همچنین چیزی نمی رود؛ چونکه واقعاً کهنه است."&lt;br /&gt;ماریا وانمود کرد این قسمت از حرفهای او را نشنیده. میلسون ادامه داد: "فکر نمی کنم فقط دنبال سکس باشد؛ او فکر می کند که تو قابلیت این را داری که به جذاب ترین زن کلوپ او تبدیل شود. البته او هنوز آواز خواندن یا رقصیدن تو را ندیده؛ می توانی این کارها را یاد بگیری اما زیبائی چیزی است که با آن به دنیا آمدی. این اروپائی ها همه مثل هم هستند؛ می آیند اینجا و خیال می کنند همه زنان برزیلی سکسی هستند و می توانند سامبا برقصند. اگر در درخواستش جدی است، به تو توصیه می کنم که با او یک قرارداد امضا کنی و قبل از ترک کشور در سفارتخانه سوئیس آنرا تائید کنی. اگر دلت می خواهد با من صحبت کنی، می توانی فردا مرا در ساحل روبروی هتل پیدا کنی."&lt;br /&gt;مرد سوئیسی، درحالیکه لبخندی بر لب داشت، بازوی ماریا را گرفت و تاکسی که منتظر آنها بود، نشان داد.&lt;br /&gt;"اگر غرض دیگری داشت و تو هم مایل بودی، قیمت معمولش شبی سیصد دلاره. کتمر از این قبول نکن."&lt;br /&gt;قبل از اینکه ماریا بتواند حرفی بزند، در راه رستوران بود. مرد در حال تمرین کلماتی بود که می خواست بگوید. مکالمه خیلی ساده بود:&lt;br /&gt;کار؟ دلار؟ ستاره برزیلی؟&lt;br /&gt;در این اثنا، ماریا داشت در مورد چیزی که مترجم و مامور امنیتی گفته بود فکر می کرد: شبی سیصد دلار! خودش پولیه! مجبور نبود برای رسیدن به عشق رنج بکشد، می توانست همانطور که به قلب رئیسش رخنه کرده بود، این مرد را هم اسیر خود بکند، ازدواج کند، صاحب بچه شود و برای پدر و مادرش زندگی راحتی بسازد. چه چیزی داشت که از دست بدهد؟ مرد، پیر بود و ممکن بود به همین زودی بمیرد و بعد او پولدار می شد – این مردان سوئیسی حتماً خیلی پول دارند و زنی هم ندارند.&lt;br /&gt;سر میز شام، کم صحبت کردند – فقط رد و بدل چند تا لبخند – و ماریا کم کم متوجه می شد منظور میلسون از انرژی مثبت چه بوده. مرد آلبومی به او نشان داد که نوشته هائی با زبانی که او نمی فهمید داشت؛ عکسهای زنانی که مایو شنا پوشیده بودند (مایوهائی بدون شک بهتر و جدیدتر از آنکه آن عصر پوشیده بود)، بریده های روزنامه، اعلامیه های تبلیغاتی پر زرق و برق که کلمه ای که ماریا می توانست در آنها تشخیص دهد، "برزیل" بود که آن هم با دیکته غلط نوشته شده بود (به اینها یاد نداده اند که برزیل با s نوشته می شود نه z؟). ماریا به خیال اینکه مرد به او پیشنهاد سکس خواهد داد، خیلی مشروب خورد. (به هر حال، با اینکه او تا حالا این کار را انجام نداده بود، چه کسی می توانست پیشنهاد شبی سیصد دلار را رد کند؟ و با کمی الکل، همه چیز راحت تر پیش می رود خصوصاً اگر با غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک نجیب زاده تمام عیار برخورد کرد و حتی وقتیکه ماریا می خواست بنشیند، صندلی را برایش عقب کشید. در نهایت ماریا گفت که خسته است و برای روز بعد در ساحل با او قرار گذاشت (با اشاره به ساعتش، برای نشان دادن زمان، درست کردن شکل موج با دست و تکرار آرام کلمه آمانا – فردا.)&lt;br /&gt;مرد، راضی به نظر می آمد؛ به ساعت (شاید سوئیسی) خود نگاه کرد و با زمان ملاقات موافقت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا زود خواب نرفت. بعد خواب دید که همه اینها را در خواب دیده. وقتیکه بیدار شد و همه چیز سر جایش بود: یک لباس زیبا که روی صندلی آویزان شده بود و یک جفت کفش گرانقیمت و قرار ملاقات در ساحل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفتر خاطرات ماریا روزی که مرد سوئیسی را ملاقات کرد:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;همه چیز گواه بر این است که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم اما اشتباه کردن قسمتی از زندگی است. دنیا از من چی می خواهد؟ می خواهد هیچ ریسکی نکنم، به جائی که آمده ام بروم چونکه شهامت آنرا ندارم که به زندگی بگویم بله؟&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;من وقتی یازده سال داشتم، اولین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم، وقتیکه آن پسرک از من یک مداد خواست؛ از آن وقت، به این نتیجه رسیدم که بعضی اوقات دیگر شانس دومی نخواهی داشت و بهتر است که هدایائی که دنیا تقدیمت می کند قبول کنی. البته که پر مخاطره است اما آیا ریسک آن بزرگتر از احتمال تصادف اتوبوسی است که چهل و هشت ساعت مرا به اینجا آورده؟ اگر بایست به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول باید به خودم ایمان داشته باشم. اگر دنبال عشق واقعی می گردم، اول بایستی عشق های کم ارزش را از سیستم خودم بیرون بریزم. تجربه کمی که از زندگی داشته ام به من یاد داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، اینکه همه چیز وهم و خیالی بیش نیست – و این قانون شامل ماده و چیزهای معنوی می شود. هرکسی که چیزی را از دست داده که فکر می کرده برای همیشه صاحب آن است (این اتفاق برای من هم چندین بار افتاده) نهایتاً به این نتیجه می رسد که وقعاً هیچ چیز متعلق به او نیست.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و اگر هیچ چیز مال من نباشد، پس دلیلی ندارد دنبال چیزهائی بروم که مال من نیستند؛ بهتر است طوری زندگی کنم که انگار امروز اولین (یا آخرین) روز زندگی من است.&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-114867490110576656?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/114867490110576656/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=114867490110576656' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114867490110576656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114867490110576656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/05/19.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-114603891480303823</id><published>2006-04-26T11:36:00.000+03:30</published><updated>2006-04-26T15:48:23.946+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;قسمت دوم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدین ترتیب دوران بلوغ ماریا طی شد. او هر روز زیبا و زیبا تر می شد و سیمای غمگین و اسرارآمیزش خواستگاران زیادی را به طرفش می کشاند. هر بار با پسری دوست می شد، بر خلاف قولی که به خودش داده بود تا هرگز عاشق نشود، باز رویاپردازی می کرد، شکست می خورد و رنج می برد. در یکی از این روابط، ماریا باکرگی خودش را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد؛ او و دوست پسرش با شور و حرارت عجیبی در حال نوازش هم بودند، پسر خیلی هیجان زده شده بود و ماریا که تنها دختر باکره بین دوستانش بود و از این مساله دلزده شده بود، به او اجازه داد تا از جلو وارد شود. بر خلاف خود ارضائی، که او را به عرش می رساند، این حرکت او را ناراحت کرد و لکه خونی روی دامنش به جای گذاشت که تا مدت زیادی پاک نشد. از شور و احساس اولین بوسه هم اصلاً خبری نبود – پرنده های ماهیخوار در پرواز، غروب آفتاب، صدای موسیقی ... اما او ترجیح می داد در موردش فکر نکند.&lt;br /&gt;ماریا چندین بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد. البته هر بار می بایست او را تهدید کند که اگر این کار را نکند، به پدرش می گوید که به زور به او تجاوز کرده. در این عشق بازیها، سعی کرد بفهمد چه لذتی در سکس با یک جنس مخالف هست.&lt;br /&gt;نمی توانست بفهمد؛ خود ارضائی دردسر کمتری داشت و لذت بخش تر بود اما همه مجلات، برنامه های تلویزیونی، کتابها، دوستان دخترش و خلاصه همه، دقیقاً همه، می گفتند که حضور یک مرد لازم است. ماریا کم کم به این فکر افتاد که شاید دچار یک مشکل جنسی ناگفتنی است، بنابراین سعی کرد بیشتر روی مطالعاتش تمرکز کند و برای مدتی چیزی جالب توجه و در عین حال عذاب آور به نام عشق از صفحه ذهنش پاک شد.&lt;br /&gt;قسمتی از دفترچه خاطرات ماریا در سن 17 سالگی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هدف من این است که عشق را بفهمم. می دانم زمانی که عاشق بودم چقدر احساس سرزندگی می کردم و حال نیز می دانم که چیزهائی که دارم، هر چند جالب و استثنائی به نظر برسند، اصلاً شوقی در من ایجاد نمی کنند.&lt;br /&gt;اما عشق چیز نفرت انگیزی است: دوستانم را دیده ام که بخاطر عشق رنج های زیادی کشیده اند و من نمی خواهم چنین تجربه ای داشته باشم. آنها به من و سادگیم می خندیدند اما حالا از من می پرسند که چطور از پس مردها اینقدر خوب بر می آیم. من لبخند می زنم و چیزی نمی گویم، چونکه می دانم شفای درد، دردناکتر از خود درد است: من عاشق کسی نمی شوم. هر روز که می گذرد، به روشنی می بینم که چقدر مردها شکننده هستند، چقدر بی ثبات، متزلزل و شگفت آورند... پدران چند تا از دوستانم از من خواستگاری کرده اند اما من همه آنها را رد کرده ام. اوایل شوکه می شدم اما حالا فکر می کنم مردها همینطوری هستند.&lt;br /&gt;با اینکه هدف من فهمیدن عشق است، و با اینکه وقتی به افرادی فکر می کنم که دلم را به آنها دادم، قلبم به درد می آید، اما باز به این نتیجه می رسم کسانیکه روحم را نوازش کردند نتوانستند جسمم را برانگیزند و آنها که جسمم را برانگیختند، نتوانستند روحم را بنوازند&lt;/em&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-114603891480303823?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/114603891480303823/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=114603891480303823' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114603891480303823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114603891480303823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/04/blog-post_26.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-26465607.post-114543467656846566</id><published>2006-04-19T11:46:00.000+03:30</published><updated>2006-04-21T17:03:35.806+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;قسمت اول&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقدمه مترجم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندي پيش حين مسافرت به پايتخت، با كتابي به نام Eleven Minutes به زبان انگليسي روبرو شدم كه بخاطر ارادت خاصي كه به نويسنده اصلي آن، آقاي پائولو كوئيلو داشتم، بدون اطلاع از محتواي كتاب، آنرا خريداري و در طي بازگشت از سفر، در قطار چند فصلي از آنرا خواندم. زماني كه به مقصد رسيدم، عليرغم مشغله زياد سعي مي كردم هر روز، چند ورقي مطالعه كنم. خصوصاً زماني كه متوجه شدم اين يكي، با ديگر كارهاي آقاي كوئيلو كاملاً متفاوت است، بيشتر به اين امر راغب شدم. خواندن كتاب، حدود يك ماه طول كشيد اما قبل از اينكه كاملاً به اتمام برسد، يكي از دوستان خود را ملاقات كردم. مشار اليه مثل خودم، به قول خارجي ها، كرم كتاب و طرفدار آثار بغايت زيباي اين نويسنده بزرگ و معاصر است و طبيعتاً اولين چيزي كه بعد از سلام و تعارفات عادي و روزمره پيش كشيده شد، كتابهاي جديد موجود در بازار بود. از جمله اولين كتابهائي كه مورد اشاره اين دوست عزيز قرار گرفت، جديد ترين ترجمه از آخرين اثر آقاي كوئيلو به نام كيمياگر 2 بود.&lt;br /&gt;نام كتاب بي اختيار مرا به ياد فيلم هاي سينمائي هاليوودي مثل ترميناتور انداخت كه كارگردان آن از تنگي قافيه و تنها براي رسيدن به مقاصد اقتصادي، پس از موفقيت يك فيلم يا شخصيت، شروع به دوباره سازي كليشه اي شخصيت مزبور كرده و بعضاً تا 10 فيلم ترميناتور به نامهاي ترميناتور 1 تا 10 و تازه بعد از آن بازگشت ترميناتور و ترميناتور هنوز نمرده است و ... مي كند! از اينكه آقاي كوئيلو هم گرفتار چنين ابتذالي شده، كلي دريغ و افسوس خوردم. كنجكاو شدم شكل نوشتار كليشه اي پائولو كوئيلو را هم بخوانم. به هر حال، اين هم مي توانست جذاب باشد! همين دليل اخير باعث شد تا از دوستم درخواست كنم تا براي مدتي كوتاه كتاب را در اختيارم بگذارد تا مثل روزنامه بخوانم اما زمانيكه كتاب به دستم رسيد، شخصيت اصلي داستان يعني ماريا خيلي نظرم را جلب كرد. اين خواهر گرامي كه در ويرايش فارسي به كلي به چهره اي اسلامي تبديل شده بود! واقعاً به لطف خود سانسوري آيسل برزگر يا قيچي برندهء ارشاد اسلامي، با مشرف شدن به دين مبين اسلام، مسير زندگيش عوض شده و ديگر دنبال اعمال ناشايست نرفته بود! بلي، همانطور كه حتماً همه حدس زده ايد، كيمياگر 2، برداشتي كاملاً شرعي و اسلامي از Eleven Minutes است كه بنا به تغيير قسمت اعظم داستان، نام كتاب نيز تغيير داده شده است. فكر مي كنم اگر زماني آقاي كوئيلو از وجود كتابي به نام كيمياگر 2 نوشته خودش مطلع شود، حتماً مجدداً آنرا به پرتغالي ترجمه خواهد كرد!&lt;br /&gt;به هر حال، هدف از وبلاگي كه پيش رو داريد اين است كه ترجمه فارسي اين كتاب ارزشمند بدون هيچ گونه تنگ نظري و سانسور در اختيار خوانندگان عزيز و دوستداران نويسنده بزرگ معاصر، آقاي پائولو كوئيلو، قرار گيرد تا خود، آنرا مورد بحث، مو شكافي و نقد قرار دهند. اميد دارم با نظرات و پيشنهادات خودتان مرا در اين امر ياري كنيد.&lt;br /&gt;در پايان، از كليه دوستاني كه مرا مورد تشويق خود قرار دادند، تشكر كرده و براي همه آرزوي به روزي و سلامتي مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هان! اي مريم مقدس كه بدون گناه و معصوم بار براداشتي،&lt;br /&gt;براي ما كه بسوي تو روي آورده ايم، غفران طلب كن. آمين&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;تقديم نامه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز 29 ماه مي 2002، چند ساعتي قبل از اينكه آخرين سطور اين كتاب را به رشته تحرير در آورم، به غار مقدس لودز در فرانسه رفتم تا چند بطري آب مقدس از چشمه بردارم. داخل معبد، مردي حدوداً هفتاد ساله به من گفت: "مي دانيد؟ شما خيلي شبيه به پائولو كوئيلو هستيد." زمانيكه به او گفتم كه خود پائولو كوئيلو هستم، مرا در آغوش كشيد و به همسر و نوه اش معرفي كرد، از اهميت كتابهاي من در زندگي خود گفت و نتيجه گرفت كه: "آنها مرا به رؤيا فرو مي برند." اغلب اين جملات را شنيده ام و بايد بگويم كه باعث خرسندي ام شده اند اما در آن لحظه واقعاً احساس وحشت به من دست داد زيرا مي دانستم رمان جديدم به نام يازده دقيقه به مساله اي خشن، ناراحت كننده و تكان دهنده مربوط مي شود. به سمت چشمه رفتم و بطريهايم را پر كردم. برگشتم و از مرد پرسيدم كجا زندگي مي كند (جنوب فرانسه نزديك بلژيك) و نامش را يادداشت كردم.&lt;br /&gt;اين كتاب را به تو، موريس گراولين تقديم مي كنم. من، در قبال تو، همسر و نوه ات و همچنين خودم موظف هستم كه درباره مسايلي بنويسم كه نگرانيم را برمي انگيزند و نه چيزهائي كه ديگران دوست دارند بشنوند. بعضي كتابها ما را به رؤيا مي برند، بعضي ديگر ما را رو در روي واقعيات قرار مي دهند، اما چيزي كه براي يك نويسنده اهميت دارد، امانتداري و صداقتي است كه يك كتاب با آن نوشته مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;لودز، شهر كوچكي در جنوب غربي فرانسه است. كاتوليكهاي ارتدكس بر اين عقيده اند كه سنت برنادت در آنجا شاهد ظهور مريم مقدس بوده است. لودز به عنوان محلي مقدس شناخته مي شود. بيماران زيادي به آنجا مي روند زيرا عقيده دارند آب آنجا متبرك بوده و مي تواند آنها را شفا دهد. (مترجم) &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;------------------------------------------------------------&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... و هنگاميكه آن زن بدكاره، شهره شهر دانست كه عيسي بر خوان يكي از فريسيان نشسته، شيشه اي از عطر نفيس و گرانبها برگرفت. پشت سر عيسي، مويه كنان، پاهايش را با آب ديده شست و با حرير موي خويش پاك نمود. سپس بر پاهايش بوسه زد و با روغن تدهين نمود.&lt;br /&gt;آن فريسي ميزبان كه اين را مشاهده نمود، پيش خود همي گفت، "اگر اين مرد پيامبر مي بود، هر آينه درمي يافت اين زن كه او را مي نوازد كيست و به چه كار است و مي دانست كه او گناهكار است."&lt;br /&gt;و حضرت مسيح فرمود، "شمعون! بايد كلامي برايت باز گويم." و شمعون گفت، "بفرمائيد استاد." پس عيسي فرمود، "معيري دو مديون داشت؛ يكي به پنج سكه و ديگري به پانصد سكه.&lt;br /&gt;و هنگاميكه نتوانستند قرض خود ادا كنند، او آنان را ببخشيد و از طلبش چشم پوشي كرد. پس كداميك بيشتر بدو عشق خواهند ورزيد؟"&lt;br /&gt;شمعون پاسخ بداد، "گمان مي كنم هماني كه بيشتر بخشوده شده." و عيسي جواب فرمود، "درست حكم كردي!"&lt;br /&gt;و به سوي زن بازگشت و به شمعون فرمود، "آن زن را ديدي؟ به خانه ات وارد شدم و براي پاهايم آبي نياوردي؛ اما اين زن پاهايم را با آب ديده بشست و با حرير مو پاك نمود.&lt;br /&gt;تو به رسم معمول مرا نبوسيدي؛ اما او از وقتي كه داخل شدم، لحظه اي از بوسيدن پاهايم دست نكشيده است.&lt;br /&gt;تو به شيوه معهود سرم را تدهين ننمودي؛ اما او پاهايم را با روغن تدهين نمود.&lt;br /&gt;پس با تو مي گويم، گناهان بسيارش بخشوده شدند؛ زيرا او بيشتر عشق ورزيد اما هر كس كمتر بخشوده مي شود، كمتر عشق مي ورزد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انجيل لوقا - باب هفتم – آيه 37 تا 47&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;زيرا كه من آغاز و پايانم&lt;br /&gt;مكرم و محقورم&lt;br /&gt;روسپي و مقدسم&lt;br /&gt;معقود و باكره ام&lt;br /&gt;مادر و دخترم&lt;br /&gt;بازوي مادرم هستم&lt;br /&gt;عقيم هستم و فرزندانم بسيارند&lt;br /&gt;متاهلم و در خانه مانده&lt;br /&gt;زني كه بارور شده و هرگز نزاده&lt;br /&gt;تسلي درد زايمانم&lt;br /&gt;زوجه وشويم&lt;br /&gt;و اين مرد من است كه مرا آفريده&lt;br /&gt;من مادر پدرم هستم&lt;br /&gt;من خواهر شويم هستم&lt;br /&gt;و او پسر مطرود من است&lt;br /&gt;هميشه مرا تكريم كنيد&lt;br /&gt;كه من پست و با شكوهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرود ايسيس، قرن سوم يا چهارم قبل از ميلاد&lt;br /&gt;مكشوفه در نگ حمادي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Eleven Minutes&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي روزگاري فاحشه اي بود به نام ماريا. يك دقيقه صبر كنيد! داستانهاي شيرين كودكان با "روزي روزگاري" شروع مي شوند و "فاحشه" كلمه اي براي بزرگسالان است. چطور مي توانم كتابي را با چنين تناقضي شروع كنم؟ اما خوب، چونكه همه ما در تمام طول زندگيمان، نگاهي به افسانه داريم و نگاهي به ژرفاي واقعيات، بگذاريد داستان را همينطور شروع كنم.&lt;br /&gt;روزي روزگاري، فاحشه اي بود به نام ماريا. مثل همه فاحشه ها، ماريا نيز معصوم و باكره پا به دنيا گذاشت و مثل همه دختران، روياي مرد زندگي خودش را در سر مي پروراند (پولدار، خوش تيپ، با هوش)، و روياي ازدواج (در لباس سفيد عروسي)، دو تا بچه (كه بزرگ مي شدند و معروف) و زندگي در يك خانه دوست داشتني (با پنجره اي رو به دريا). پدرش بازرگان و مادرش خياط بود و شهرشان در برزيل، فقط يك سينما، يك كاباره و يك بانك داشت و اين بود كه ماريا هميشه اميدوار بود يك روزي بدون هيچ خبري، شاهزاده روياهاش از راه برسد، او را از زمين بردارد و با خودش ببرد تا با هم دنيا را فتح كنند.&lt;br /&gt;تا وقتيكه شاهزاده روياهايش از راه برسد، تنها كاري كه مي توانست انجام بدهد، اين بود كه خيالبافي كند. وقتي كه يازده ساله بود، براي اولين بار در راه مدرسه عاشق شد. اولين روز مدرسه، فهميد در راه مدرسه تنها نيست. پسري كه در همسايگي او زندگي مي كرد، همان مسير را طي مي كرد و برنامه اش نيز با او همزمان بود. آنها حتي يك كلمه با هم رد و بدل نمي كردند، اما ماريا كم كم متوجه شد كه براي او، بهترين قسمت روز، زماني است كه براي رفتن به مدرسه صرف مي كند؛ لحظاتي پر از گرد و غبار راه، تشنگي و خستگي، تپش خورشيد بر زمين، گامهاي سريع پسر و سعي او براي همراهي.&lt;br /&gt;اين صحنه ماهها و ماهها تكرار شد؛ ماريا كه از درس خواندن متنفر بود و تنها مشغوليت زندگيش تلويزيون بود، آرزو مي كرد كه روزها هر چه زودتر بگذرند؛ مشتاقانه براي زمان حركت به مدرسه لحظه شماري مي كرد و بر خلاف دختران هم سنش، تعطيلات آخر هفته برايش ملال آور و خسته كننده بود. از آنجائي كه لحظه ها براي بچه ها آهسته تر از بزرگترها مي گذرد، او بسيار رنج مي برد و احساس مي كرد روزها طولاني هستند چونكه تنها ده دقيقه مي توانست با عشق زندگيش باشد و مي بايست هزاران ساعت را به فكر كردن در مورد او بگذراند و تصور اينكه چه خوب بود مي توانست با او صحبت كند تا اينكه اين اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;يك روز صبح، در راه مدرسه، پسرك به سمت او آمد و پرسيد كه آيا مي تواند يك مداد از او قرض بگيرد. ماريا جوابي نداد؛ در واقع، بيشتر بنظر مي رسيد كه با اين برخورد غيرمنتظره آزرده شده و حتي قدمهايش را سريعتر كرد. زمانيكه ديده بود پسرك به سمتش مي آيد، خشكش زده بود، مي ترسيد پسر متوجه شود كه او چقدر دوستش دارد، چقدر بي صبرانه منتظرش مانده بود، چگونه روياي در دست گرفتن آن دستها را در سر پرورانده، همينطور روياي گذشتن از كنار مدرسه با او و قدم نهادن در آن جاده و رفتن تا انتها، جائي كه – مردم مي گفتند – شهري بزرگ هست با ستاره هاي مشهور سينما و تلويزيون، ماشين ها، سينماهاي بسيار و چيزهاي جالب ديگري كه مي شد در آنجا انجام داد.&lt;br /&gt;يادآوري رفتار نامعقول آنروز، نمي گذاشت روي درسهايش تمركز كند اما با اين حال، آسوده خاطر شده بود زيرا فهميد پسرك هم متوجه او شده است و مداد گرفتن يك بهانه بوده تا سر صحبت را باز كند چون وقتيكه نزد او آمد، خودكاري سر جيبش بود. منتظر دفعه بعدي بود و آن شب – و شبهاي بعد – چندين بار جملاتي را كه مي خواست به او بگويد تمرين كرد تا اينكه راه خوبي براي شروع داستاني پيدا كند كه هيچ وقت به پايان نرسد.&lt;br /&gt;اما دفعه بعدي وجود نداشت. هميشه با هم راه بين خانه و مدرسه را طي مي كردند، ماريا چند قدمي پيشتر با مدادي در دست راستش حركت مي كرد، يا برخي اوقات، با اندك فاصله اي پشت سر او راه مي رفت و از روي محبت به او چشم مي دوخت اما با همه اين اوصاف، پسرك ديگر هرگز با او كلمه اي حرف نزد و ماريا مجبور بود به عشق سوزان خودش در سكوت تا آخر سال تحصيلي قناعت كند.&lt;br /&gt;يكي از روزهاي تعطيلات ملال آور و تمام نشدني مدرسه، وقتيكه ماريا از خواب بلند شد، ديد كه پاهايش خوني شده اند و متقاعد شد كه دارد مي ميرد. تصميم گرفت براي پسرك نامه اي بنويسد و به او بگويد كه عشق بزرگ زندگيش بوده است و بعد به سايه بوته اي پناه ببرد تا بدون شك توسط يكي از دو غولي كه مردم شهرش از آنها مي ترسيدند، كشته شود: مرد گرگي و ملا سم كابسا (عقيده بر اين بود كه اين يكي معشوقه يك روحاني بوده كه به شكل قاطر در آمده و محكوم شده تا آخر عمر در شب سرگردان بماند.) اينطوري، پدر و مادرش از مرگش داغديده نمي شدند چون، آدمهاي فقير با اينكه هميشه با مصيبتها دست به گريبان هستند، اما هميشه اميدوارند و حتماً والدينش خودشان را قانع مي كردند كه احتمالاً توسط خانواده ثروتمند كه بچه نداشتند دزديده شده اما يك روزي باز خواهد گشت، ثروتمند و مشهور، عشق فعلي (و هميشگي) زندگيش هم هرگز او را فراموش نمي كند و هر روز خودش را براي صحبت نكردن با او سرزنش خواهد كرد.&lt;br /&gt;او هرگز آن نامه را ننوشت چون مادرش وارد اتاق شد و وقتي كه ملحفه هاي خوني را ديد، گفت: حالا تو يك زن جوان هستي.&lt;br /&gt;ماريا پرسيد رابطه خون با زن جوان بودن چيست اما مادرش نتوانست پاسخ قانع كننده اي به او بدهد؛ فقط گفت كه اين يك امر عادي است و از حالا به بعد، چهار يا پنج روز در ماه بايستي چيزي شبيه به بالش عروسك لاي پايش قرار دهد. ماريا پرسيد كه آيا مردها هم چيزي لوله اي شكل مي پوشند كه خون روي شلوارشان نريزد، اما مادرش پاسخ داد كه اين وضعيت تنها مخصوص خانمها است.&lt;br /&gt;ماريا به خدا شكوه مي كرد، اما در نهايت، به قاعدگي عادت كرد. اما نمي توانست به نبود پسرك عادت كند و هميشه خودش را به خاطر حماقتش و فرار از چيزي كه بي صبرانه منتظرش بود، سرزنش مي كرد. روز قبل از شروع ترم جديد، به تنها كليساي شهر رفت و در مقابل مجسمه سنت آنتوني قسم ياد كرد كه پيشقدم شود و با پسرك صحبت كند.&lt;br /&gt;روز بعد، قشنگ ترين لباهايش را به تن كرد، همانها كه مادرش براي مراسم خاص دوخته بود، و به سمت مدرسه روانه شد. خدا را شكر كرد كه بالاخره تعطيلات تمام شده بود. اما پسرك نيامد. و يك هفته عذاب آور ديگر به همين ترتيب گذشت تا اينكه از يكي از دوستان هم مدرسه ايش شنيد كه پسرك آن شهر را ترك كرده.&lt;br /&gt;يكي گفت: اون رفته يه جاي دور&lt;br /&gt;در آن لحظه، ماريا ياد گرفت كه بعضي چيزها براي هميشه از دست ميروند. او همينطور ياد گرفت كه مكاني هست به نام يه جاي دور، اينكه دنيا خيلي بزرگ و شهر او خيلي كوچك است و اينكه آخرش، همه آدمهاي دوست داشتني يك روزي مي روند. او هم مي خواست برود، اما هنوز خيلي جوان بود. با اين حال، همينطور كه به خيابانهاي خاكي شهرش نگاه مي كرد، با خودش تصميم گرفت كه روزي بدنبال پسرك روانه شود. در نه جمعه پيش رو، طبق سنت مذهبي خود، به عشاء رباني رفت و از مريم باكره درخواست كرد كه او را از آنجا ببرد.&lt;br /&gt;براي مدتي اندوهگين بود و سعي كرد ردي از پسرك بدست آورد اما هيچكس نمي دانست پدر و مادرش كجا رفته اند. ماريا كم كم به اين نتيجه رسيد كه دنيا خيلي بزرگ و عشق چيز خيلي خطرناكي است و اينكه مريم باكره در بهشتي دور زندگي مي كند و دعاهاي بچه ها را گوش نمي كند.&lt;br /&gt;سه سال گذشت؛ ماريا، جغرافي و رياضيات ياد گرفت، او سريالهاي شبانه تلويزيون را دنبال مي كرد؛ در مدرسه، اولين مجله سكسي را خواند و شروع به نوشتن دفترچه خاطراتش كرد كه در آن از زندگي يكنواخت خود و اشتياقش براي تجربه دسته اول چيزهائي كه در كلاس در موردشان مي خواندند، مي نوشت – اقيانوس، برف، مردان دستار به سر، زنان زيباي غرق در جواهرات. اما چون هيچكس نمي تواند با خواب و خيال به زندگيش ادامه دهد – خصوصاً اگر مادرش خياط و پدرش بندرت در خانه حضور داشته باشد – فهميد كه بايد بيشتر به آنچه اطرافش اتفاق مي افتد توجه كند. او براي پيشبرد زندگيش مطالعه مي كرد و بدنبال كسي مي گشت كه بتواند روياي ماجراجوئيهايش را با او تقسيم كند. وقتيكه فقط 15 سال داشت، در مراسم اجتماع هفته مقدس، به پسري دل باخت.&lt;br /&gt;ماريا اشتباه كودكي خودش را تكرار نكرد؛ آنها با هم صحبت كردند، با هم دوست شدند، به سينما و ميهماني رفتند. او همانطور كه در مورد عشق اولش تجربه كرده بود، متوجه شد كه عشق بيشتر با نبود شخص مورد علاقه معني پيدا مي كند تا حضورش؛ او خيلي دلش براي دوست پسرش تنگ مي شد، ساعتها وقت صرف مي كرد، در مورد آنچه دفعه آينده درباره اش صحبت خواهند كرد، فكر مي كرد و لحظه هاي با هم بودن را به ياد مي آورد و سعي مي كرد تجزيه و تحليل كند كه چه كارهاي خوبي انجام داده و كدام اعمالش خوب نبوده. او خودش را زن جوان با تجربه اي تصور مي كرد كه يكي از فرصت هاي عاشقي خود را از دست داده و درد و رنج آنرا مي داند و حالا مصمم است با تمام توانش براي اين مرد و براي ازدواج تلاش كند، اطمينان داشت كه آن پسر مرد زندگي اوست و روياي بچه و خانه كنار دريا و ... دوباره زنده شد. رفت تا با مادرش صحبت كند اما مادرش ملتمسانه گفت:&lt;br /&gt;اما تو هنوز خيلي جواني.&lt;br /&gt;مادر! تو با پدر در سن 16 سالگي ازدواج كردي.&lt;br /&gt;مادرش ترجيح داد از توضيح اينكه ازدواجش با پدر، بخاطر حاملگي ناخواسته و غير منتظره اش بوده شانه خالي كند و بنابراين با گفتن اينكه اون روزها همه چيز فرق مي كرد، بحث را به اتمام رساند.&lt;br /&gt;روز بعد، ماريا و دوست پسرش براي گردش به اطراف شهر رفتند. كمي با هم صحبت كردند و ماريا از او پرسيد كه آيا دوست دارد به مسافرت برود اما او به جاي جواب دادن، بازوان ماريا را گرفت و او را بوسيد.&lt;br /&gt;اولين بوسه ! چقدر در رؤياهايش اين لحظه را مجسم كرده بود ! منظره آنجا هم خاص بود – مرغان ماهي خوار در حال پرواز، غروب خورشيد، زيبائي وحشي آن طبيعت نيمه خشك، صداي موسيقي كه از دوردست ها بگوش مي رسيد. ماريا وانمود كرد كه عقب مي كشد اما بعد او را در آغوش گرفت و آنچه را بارها در سينما، مجله و تلويزيون ديده بود اجرا كرد: لبانش را با خشونت روي لبان او گذاشت گاه بصورت موزون و گاه ديوانه وار سرش را به چپ و راست تكان مي داد. گاهي اوقات حس مي كرد زبان پسر به دندانهايش برخورد مي كند و فكر مي كرد كه چقدر احساس دلپذيري است.&lt;br /&gt;پسر ناگهان از بوسيدن دست برداشت و گفت: يعني نمي خواهي؟&lt;br /&gt;مي بايست چه بگويد؟ يعني مي خواست؟ البته كه مي خواست ! اما زن نبايد آنطور خودش را به دست يك مرد بدهد، خصوصا آنكه آن مرد، شوهر آينده اش باشد، وگرنه او بقيه عمرش را با اين شك بسرخواهد برد كه زنش همينطور به سادگي به همه جواب مثبت مي دهد. بنابراين تصميم گرفت كه جواب ندهد.&lt;br /&gt;پسر دوباره او را بوسيد؛ اين بار با شور و شوق كمتر. دوباره مكث كرد، بر افروخته شد؛ ماريا فهميد كه اشكالي بوجود آمده اما ترسيد دليلش را بپرسد؛ دستان پسر را گرفت و با هم بطرف شهر رفتند و در مورد چيزهاي ديگر صحبت كردند. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده.&lt;br /&gt;آن شب از آنجائي كه ماريا مطمئن بود آنچه مي نويسد روزي توسط ديگران خوانده خواهد شد و چونكه متقاعد شده بود كه اتفاق خيلي مهمي رخ داده، با استفاده از زيبا ترين كلماتي كه مي دانست در دفترچه خاطراتش نوشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتيكه كسي را مي بيني و عاشقش مي شوي، احساس مي كني كه همه عالم در كف اقبال توست. من امروز، موقعي كه خورشيد غروب مي كرد، اين احساس را داشتم. اما اگر اتفاقي بيفتد، ديگر هيچ چيز باقي نمي ماند ! نه مرغان ماهيخوار، نه صداي دوردست نوازندگان و نه حتي مزه لبان او. چگونه ممكن است زيبائي كه دقايقي قبل آنجا بود، آنچنان سريع ناپديد شود؟&lt;br /&gt;عمر به سرعت در حال گذران است و انسان را به چشم بر هم زدني از بهشت به جهنم مي برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد، ماريا با دوستان دخترش صحبت مي كرد. همه آنها ديده بودند كه همراه نامزد آينده اش به گردش رفته. با اين حال، كافي نيست كه آدم در زندگيش عشق بزرگي داشته باشد بلكه بايد اطمينان داشته باشي كه همه بدانند چه آدم دلخواهي هستي. دخترها مشتاق بودند بدانند كه چه اتفاقي افتاده و ماريا، با غرور خاصي گفت كه بهترين قسمت بوسه زماني بود كه زبان پسر به دندانهايش برخورد مي كرد. يكي از دختران خنديد و گفت: دهانت را باز نكردي؟&lt;br /&gt;يك دفعه، همه چيز روشن شد. سوال پسر، ناراحتي او.&lt;br /&gt;براي چي؟&lt;br /&gt;براي اينكه زبانش را داخل دهانت بگذارد.&lt;br /&gt;چه فرقي مي كنه؟&lt;br /&gt;نميشه توضيحش داد. همه همينطوري همديگر را مي بوسند.&lt;br /&gt;دختر ها، كه هيچ كسي تا آنوقت عاشقشان نشده بود و بخاطر همين حس حسادت نسبت به ماريا، از اين يشامد خوشحال بودند، وزخندي به او زدند و ظاهراً اظهار تاسف كردند. ماريا با اينكه روحش سخت آزرده شده بود، وانمود كرد كه اتفاقي نيفتاده و همراهشان خنديد. او در نهان به همه فيلم هائي كه به او ياد داده بودند زمان بوسه چشم هايش را ببندد، دستانش را دو طرف سر مرد بگذارد و سرش را به چپ و راست تكان دهد اما مهمترين و اساسي ترين قسمت اين كار را نشان نداده بودند، لعنت فرستاد. بهانه خوبي براي دوست پسرش درست كرده بود: نمي خواستم خودم را بدهم به دستت؛ چونكه مطمئن نبودم؛ اما حالا فهميدم كه تو عشق زندگي مني؛ و منتظر فرصت بعدي شد.&lt;br /&gt;ماريا تا سه روز بعد دوست پسرش را نديد. آنروز، در يك ميهماني، ديد كه پسر، دست در دست همان دوستي از او در مورد بوسه پرسيده بود، صحبت مي كنند. دوباره وانمود كرد كه اهميت نمي دهد و تا عصر آنروز كه دوباره با دوستانش در مورد ستاره هاي سينما و ديگر پسرهاي شهر صحبت كند، صبر كرد. وانمود كرد كه متوجه نگاههاي ترحم آميز دوستانش نشده است. وقتيكه به خانه رسيد، انگار كه دنيا بر سرش خراب شده؛ همه شب گريه كرد، تا هشت ماه رنج كشيد و به اين نتيجه رسيد كه عشق براي او و او براي عشق ساخته نشده است. تصميم گرفت راهبه شود و بقيه زندگيش را وقف عشقي كند كه به انسان آزار نمي رساند و داغ سوزناك بر دل انسان نمي گذارد؛ عشق به مسيح. در مدرسه در مورد مسيونرهائي خوانده بودند كه به آفريقا مي روند و فكر كرد كه با اين كار مي تواند از اين زندگي محنت بار رهائي پيدا كند. وارد يك صومعه شد، كمك هاي اوليه را ياد گرفت (طوري كه معلم ها مي گفتند، آدم هاي زيادي در آفريقا مي مردند)، در كلاسهاي مذهبي فعالتر بود، و خودش را قديس مدرني تصور مي كرد كه جان افراد را نجات مي دهد و همينطور به جنگل هاي پر از شير و ببر نيز مسافرت مي كند.&lt;br /&gt;به هر حال، پانزدهمين سال زندگي او علاوه بر دو كشف اخير كه اولاً بايد با دهان باز بوسه بدهد و دوماً اينكه عشق، باعث محنت است، با يك كشف سوم نيز همراه بود: خود ارضائي. اين كشف خيلي شانسي، زماني كه منتظر مادرش بود كه به خانه بيايد و داشت آلت خود را لمس مي كرد، اتفاق افتاد. زمانيكه بچه بود، اين كار را انجام مي داد و از آن احساس خوشش مي آمد تا اينكه يك روز، پدرش او را در حال انجام آن كار ديد و بدون هيچ توضيحي سيلي محكمي به او زد. ماريا هيچ وقت آن سيلي را فراموش نكرد و فهميد كه نبايد جلوي ديگران خودش را بمالد؛ چونكه نمي توانست اين كار را در خيابان انجام دهد و اتاق خواب اختصاصي براي خود نداشت، از آن احساس شيرين، چشم پوشي كرد.&lt;br /&gt;آن عصر، تقريباً شش ماه بعد از جريان آن بوسه، مادر ماريا دير به خانه آمد و ماريا هيچ كاري براي انجام دادن نداشت؛ پدرش تازه با يكي از دوستانش بيرون رفته بود و چونكه تلويزيون هيچ چيز جالبي نداشت، ماريا شروع به وارسي بدن خودش كرد تا اگر موي زائدي دارد، زود آنرا با موچين بكند. با كمال تعجب، ديد كه يك غده كوچك بالاي مهبلش هست؛ شروع به ماليدن آن كرد و دريافت كه ديگر نمي تواند متوقفش كند؛ احساس ايجاد شده خيلي قوي و لذت بخش بود و تمام بدنش – خصوصاً همان جائي كه مي ماليد – منقبض شد. بعد از چند لحظه، انگار وارد بهشت شد؛ احساسش شدت يافت. ديگر نمي توانست خوب ببيند و بشنود. همه چيز به زردي گرائيد و از لذت شروع به ناله كرد و اولين ارگاسم!&lt;br /&gt;اركاسم !&lt;br /&gt;مانند شناور شدن در بهشت و بعد آرام آرام پائين آمدن تا زمين بود. بدنش خيس عرق شده بود، اما احساس كمال، رضايت و انرژي مي كرد. پس سكس اين بود! چه جالب! مثل مجله هاي سكسي نبود كه همه از لذت صحبت كنند اما از درد به خود بپيچند. البته هيچ نيازي به مرداني هم نداشت كه از بدن زن لذت مي بردند اما هيچ وقتي براي احساساتش نداشتند. او خودش به تنهائي مي توانست لذت ببرد! و دوباره خود ارضائي كرد، اين دفعه در خيالش، يك ستاره معروف سينما او را مي ماليد، و يك بار ديگر در بهشت غوطه خورد و دوباره آرام آرام پائين آمد. بيشتر احساس انرژي كرد. مي خواست براي سومين دفعه، دست بكار شود كه مادرش از راه رسيد.&lt;br /&gt;ماريا در مورد تجربه جديدش با دوستان دختر ديگرش صحبت كرد اما به آنها نگفت كه تازه چند ساعت پيش آنرا كشف كرده. همه آنها – بغير از دو تا – مي دانستند ماريا از چه صحبت مي كند اما هيچيك جرات به ميان كشيدن آنرا نداشتند. حالا نوبت ماريا بود كه احساس انقلاب كند و با اختراع بازي مضحك اعتراف به اسرار رهبري گروه را بدست گيرد و از همه در مورد شيوه مورد علاقه شان در خود ارضائي سوال كند. او تكنيك هاي مختلفي را ياد گرفت، مثلاً جلق زدن زير لحاف در اوج گرماي تابستان (چونكه يكي از دوستانش به او ياد داده بود كه عرق كردن، آنرا لذتبخش تر مي كند)، استفاده از پر غاز براي تحريك كردن آنجا (ماريا هنوز نمي دانست اسم آنجا چيست)، انجام اين كار توسط يك پسر (ماريا عقيده داشت اين كار لزومي ندارد)، استفاده از اسپري آب در بيده (ماريا اين يكي را در خانه نداشت و تصميم گرفت هر وقت به ديدن يكي از دوستان پولدارش رفت، آنرا امتحان كند).&lt;br /&gt;به هر حال، از زمانيكه جلق زدن را ياد گرفت و چند تا از تكنيك هاي پيشنهادي دوستانش را بكار گرفت، بكلي فكر رهبانيت را از سرش بيرون كرد. جلق، به او نيروي زيادي مي بخشيد و از طرف ديگر بنظر مي رسيد كه از نظر كليسا، سكس يك گناه كبيره به حساب مي آمد. حرفهاي زيادي از دوستانش مي شنيد: جلق زدن باعث جوش، ديوانگي يا حتي ديوانگي مي شود. باز با وجود همه اين خطرات، او حداقل هفته اي يك بار، خصوصاً عصر هاي چهارشنبه كه پدرش براي بازي ورق با دوستانش از خانه بيرون مي رفت، خود ارضائي مي كرد.&lt;br /&gt;در عين حال، او هر روز بيشتر و بيشتر در روابطش با پسرها احساس نا امني مي كرد و بيشتر و بيشتر براي ترك محل زندگيش مصمم مي شد. براي سومين و چهارمين بار عاشق شد، مي دانست چگونه بوسه دهد؛ وقتيكه با دوست پسرهايش تنها مي شد، همديگر را دستمالي مي كردند، اما هميشه درست زماني كه مطمئن بود اين يكي هماني است كه تا آخر عمرش با او خواهد ماند، اشكالي پيش مي آمد و رابطه شان به هم مي خورد. بعد از سالها، به اين نتيجه رسيد كه مردان فقط باعث درد، نا اميدي، رنج و طولاني شدن زمان مي شوند. يك روز عصر، مادري را ديد كه با پسر دو ساله اش بازي مي كند و تصميم گرفت كه فقط به ازدواج، بچه ها و خانه رو به دريايش فكر كند ولي هرگز عاشق نشود. زيرا عشق همه چيز را خراب مي كند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/26465607-114543467656846566?l=coelho-11minutes.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/feeds/114543467656846566/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=26465607&amp;postID=114543467656846566' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114543467656846566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/26465607/posts/default/114543467656846566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://coelho-11minutes.blogspot.com/2006/04/eleven-minutes.html' title=''/><author><name>مرحوم</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03796616111519557242</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
