قسمت هشتم
اگرچه ماریا قلم زیبائی برای نوشتن تفکرات عالمانه اش داشت، اما نمی توانست به نصایح خودش عمل کند؛ دوره های بازگشت افسردگیش بیشتر می شد و تلفن همچنان خیال نداشت زنگ بزند. برای اینکه در این ساعات ملال آور، خودش را سرگرم کند و برای تمرین کردن زبان فرانسه، مجلاتی در مورد ستاره های سینما، خوانندگان و ورزشکاران می خواند اما به این نتیجه رسید که خیلی پولش را بیخودی خرج می کند بنابراین به نزدیکترین کتابخانه محل زندگیش رفت. زن کتابدار، به ماریا گفت که کتابخانه مجلات را امانت نمی دهد اما می تواند چندتائی کتاب به او پیشنهاد دهد تا فرانسه اش را با آنها تقویت کند.
"من وقت ندارم کتاب بخوانم"
"منظورت چیه وقت نداری؟ مگر چکار می کنی؟"
"خیلی کارها: فرانسه می خوانم، دفترچه خاطرات می نویسم و ..."
"و چی؟"
نزدیک بود از زبانش در برود و بگوید "منتظر زنگ تلفن می نشینم"، اما فکر کرد بهتر است چیزی نگوید.
"عزیزم، تو هنوز خیلی جوان هستی، هنوز فرصت های زیادی در پیش داری. بخوان. هر چیزی در مورد کتاب شنیده ای فراموش کن و فقط بخوان."
"خیلی کتاب خوانده ام."
ماریا ناگهان به یاد حرفی افتاد که میلسون در مورد "انرژی مثبت" به او گفته بود. به نظر می رسید خانم کتابدار، آدم شیرین و حساسی باشد. شاید او کسی بود که وقتی همه در ها بسته می شدند، می توانست به کمک او بیاید. بایست او را مجذوب خودش می کرد؛ غریزه اش به او می گفت که این زن می تواند دوست خوبی برایش باشد. پس خیلی سریع موضوع را عوض کرد.
"اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می شه به من کمک کنید چند تا کتاب انتخاب کنم؟"
زن کتابدار، کتاب شاهزاده کوچولو را برایش آورد. ماریا همان شب شروع به ورق زدن کتاب کرد، نقاشی ای در یکی از صفحات اول کتاب کشیده شده بود که شبیه به یک کلاه بود، اما بر طبق آنچه نویسنده نوشته بود، همه بچه ها آن را مار بوآئی تشخیص می دادند که یک فیل را بلعیده. با خودش فکر کرد: "خوب، پس فکر می کنم هرگز بچه نبوده ام. این به نظر من بیشتر به یک کلاه شبیه است." در نبود تلویزیون، ماریا با شاهزاده کوچولو همسفر شد و هر وقت کلمه "عشق" را می خواند، غم بزرگی در درونش احساس می کرد. فکر کردن در مورد این موضوع را از ترس اینکه از جنون به خودکشی دست بزند، برای خودش ممنوع کرده بود. علیرغم وجود صحنه های دردآور رمانتیک بین شاهزاده کوچولو، روباه و یک گل رز، کتاب واقعاً جالب بود و باعث می شد هر پنج دقیقه یک بار شارژ باتری موبایلش را چک نکند (می ترسید شانس بزرگ خود را به خاطر یک بی احتیاطی ساده از دست بدهد.)

ماریا به مشتری پر وپا قرص کتابخانه تبدیل شد. با زن کتابدار، که به نظر می رسید به اندازه خودش تنها است، حرف می زد و از او می خواست کتابهای بیشتری به او معرفی کند و در مورد زندگی و نویسندگان صحبت کند تا اینکه پولش تقریباً تمام شد. دو هفته دیگر گذشت و ماریا دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نداشت.
از آنجائی که زندگی همیشه منتظر می ماند تا بحرانی اتفاق بیفتد و بعد چهره زیبا و درخشان خودش را نمایان کند، تلفن بالاخره زنگ زد.

سه ماه بعد از کشف کلمه "وکیل" و بعد از دو ماه زندگی با پول غرامتی که از راجر گرفته بود، شخصی از آژانس مد می پرسید آیا این شماره هنوز شماره سینیورا ماریا است یا نه. جواب، "بله" ای آرام بود که بارها تمرین شده بود طوری که خیلی مشتاق هم به نظر نرسد. یک مرد عرب که در کشور خودش در صنعت مد کار می کرد، مجذوب عکس های او شده و می خواهد از او دعوت کند در یک شوی مد لباس شرکت کند. ماریا به یاد دلشکستگیهای اخیرش افتاد اما به پول هم بسیار نیازمند بود.
آنها در یک رستوران بسیار شیک قرار ملاقات گذاشتند. ماریا خودش را در کنار مردی مسن تر و خوش تیپ تر از راجر دید که از او پرسید:
"می دونی کی اون نقاشی را کشیده؟ کار میرو است. تا حالا اسم خوان میرو به گوشت خورده؟" ماریا چیزی نگفت. انگار که تمام حواسش به غذا بود که با غذای رستورانهای چینی، که اغلب آنجا غذا می خورد، فرق می کرد. در عین حال، چیزی را گوشه ذهنش یادداشت کرد: "دفعه آینده که به کتابخانه می رود، باید کتابی در مورد میرو بخواند."
اما عرب ادامه داد: "این میزیه که فلینی همیشه می نشست. فیلمهاشو دیدی؟"
ماریا گفت که عاشق فیلم های فلینی است. مرد سوالهای بیشتری می پرسید و ماریا که فهمید در این امتحان رد می شود، تصمیم گرفت با او رو راست باشد:
"ببینید آقا! من قصد ندارم تمام عصرم را صرف لاف زدن بکنم. من فقط فرق کوکاکولا و پپسی رو می دونم، اما همین که هست. فکر کردم قراره بیایم اینجا و در مورد شوی لباس صحبت کنیم."
بنظر می رسید مرد رک گوئی او را تحسین می کند.
"این کار را بعد از اینکه نوشیدنی بعد از شام را خوردیم، می کنیم."
سکوتی کوتاه حکم فرما شد، هر کدام دیگری را نگاه می کردند و سعی می کردند حدس بزنند دیگری به چه چیزی فکر می کند.
مرد گفت: "تو خیلی زیبا هستی. اگر به اتاق من در هتل بیائی تا با هم چند گیلاس شراب بنوشیم، هزار فرانک به تو می دهم."
ماریا تازه متوجه موضوع شد. آیا تقصیر موسسه کاریابی بود؟ آیا تقصیر او بود؟ آیا نمی بایست بیشتر در مورد فلسفه این شام فکر می کرد؟ تقصیر موسسه کاریابی یا او یا آن مرد نبود: این دقیقاً همان چیزی بود که همیشه اتفاق می افتاد. یک دفعه احساس کرد چقدر دلش برای سرزمین مادریش، برزیل و آغوش مادرش تنگ شده. به یاد میلسون افتاد، کنار دریا، وقتی که قیمت سیصد دلار را به او گفت؛ آن وقت، فکر می کرد خیلی خنده دار است، این قیمت از آنچه او از یک شب خوابیدن با یک مرد انتظار داشت خیلی بیشتر بود. باری، احساس می کرد نمی تواند با هیچکس، مطلقاً هیچ کس در دنیا حرف بزند؛ در شهری غریب، تنها بود، دختر بیست و دو ساله نسبتاً با تجربه ای که هیچ کدام از تجربیاتش نمی توانست به او کمک کند تا بهترین جواب را برای این درخواست پیدا کند.
"می شه لطفاً کمی شراب برام بریزید؟"
مرد عرب گیلاس او را پر کرد و افکار ماریا سریعتر از شاهزاده کوچولو در سفرش به آن سیارکها به پرواز در آمد. در جستجوی ماجرا، پول و شاید یک شوهر خوب به آنجا رفته بود؛ می دانست ممکن است این جور پیشنهاد ها هم به او بشود چونکه معصوم نبود و به روشهای مردان هم آشنائی داشت. او هنوز به آژانس های مد، ستاره شدن، شوهر پولدار، خانواده، بچه ها و نوه ها، لباسهای زیبا، بازگشت پیروزمندانه به جائی که زاده شده بود ایمان داشت. او آرزو داشت تنها با قدرت هوش، زیبائی و اراده خود بر همه سختی ها غلبه کند.
اما حقایق بر سرش خراب شده بودند. در میان تعجب مرد، ماریا شروع به گریستن کرد. مرد نمی دانست باید چکار کند، بین ترس از بوجود آمدن یک افتضاح و میل فطری خود برای محافظت از او گیر کرده بود. پیشخدمت را صدا زد تا تقاضای صورتحساب کند اما ماریا مانع شد.
"نه، اینکار را نکن. کمی شراب برام بریز و بذار کمی گریه کنم."
ماریا به پسرکی فکر می کرد از او تقاضای یک مداد کرده بود، به مرد جوانی که او را می بوسید و او همچنان دهانش را بسته نگاه داشته بود، به هیجانش زمانی که ریو را برای اولین بار می دید، به مردانی که از او کام گرفته بودند اما چیزی به عوضش نداده بودند، به عشق و احساسی که در میان راه از دست رفته بود. بر خلاف آزادی ظاهری، زندگیش پر بود از ساعاتی بی پایان در انتظار یک معجزه، در انتظار عشق واقعی، در انتظار ماجرائی با همان پایان عاشقانه که در فیلمها و کتابها دیده و خوانده بود. نویسنده ای می گفت این زمان نیست که آدم را تغییر می دهد، و نه دانش؛ تنها چیزی که می تواند تفکر انسان را عوض کند، عشق است. چه بی معنی! کسی که این را نوشته بوده، فقط یک روی سکه را می دیده.
بدون شک، عشق یکی از چیزهائی است که زندگی انسان را از زمانی به زمان دیگر تغییر می دهد. اما این سکه روی دیگری هم دارد، چیز دیگری هم هست که باعث می شود انسان راهی به جز راهی که پیش بینی کرده بود در پیش گیرد؛ و آن یاس است. بله، شاید واقعاً عشق بتواند کسی را تغییر دهد اما نا امیدی این کار را سریعتر انجام می دهد. بایست چکار می کرد؟ بایستی به برزیل بر می گشت، معلم فرانسه می شد و با رئیس قبلیش ازدواج می کرد؟ بایستی قدمی کوچک به جلو می گذاشت؛ به هر حال، نه او کسی را در آن شهر می شناخت و نه کسی او را می شناخت. آیا آن یک شب و آن پول سهل الاوصول، او را به راهی می کشاند که دیگر راه بازگشتی نباشد؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ یک فرصت بزرگ یا یک آزمایش از طرف باکره مقدس؟ مرد عرب داشت به نقاشی های میرو نگاه می کرد؛ به جائی که فلینی همیشه ناهار می خورد، به دختری که دم در پالتو ها را تحویل می گرفت و به مشتریانی که داخل و خارج می شدند.
"نمی دونستی؟"
ماریا با همان چشمان اشک آلود گفت: "یک کم دیگه شراب لطفاً."
دعا می کرد پیش خدمت از راه نرسد و نفهمد چه خبر است. پیش خدمت که از گوشه چشمش همه چیز را زیر نظر داشت دعا می کرد دختر و مرد، هر چه زود تر صورتحساب را بپردازند و بروند چونکه رستوران شلوغ بود و مردم منتظر بودند.
در نهایت، بعد از سکوتی که به اندازه ابدیت طول کشید، ماریا پرسید: "گفتی هزار فرانک برای یک نوشیدنی؟" از لحن صدای خودش متعجب بود.
مرد که از این پیشنهاد ناگهانی پشیمان شده بود، گفت: "بله، اما واقعاً نمی خواستم که..."
"صورتحساب را بپرداز تا بریم هتل و بنوشیم." دوباره، احساس می کرد با خودش بیگانه است. تا به آن روز، دختری خوب، شاداب و مبادی آداب بود و هرگز با غریبه ها اینجوری صحبت نمی کرد. اما به نظرش می رسید که آن دختر برای همیشه مرده: وجود دیگری درونش بود که قیمت نوشیدنی برایش هزار فرانک، یا اگر می خواست واحد پول رایج تری بکار برد، ششصد دلار بود.
و همه چیز همانطور که انتظار می رفت اتفاق افتاد: به اتاق آن مرد رفت، شامپاین نوشیدند، تقریباً کاملاً مست کرد، در آغوش آن مرد خوابید، صبر کرد تا مرد ارضا شود (این اتفاق برای او نیفتاد اما وانمود کرد او هم لذت برده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را برداشت و تجمل گرفتن تاکسی تا خانه را به خود ارزانی داشت. روی تخت افتاد و تمام شب به خواب عمیقی فرو رفت.

از دفترچه خاطرات ماریا روز بعد:
همه چیز را به خاطر دارم. جز همان لحظه ای که آن تصمیم را گرفتم. جالبه که هیچ احساس گناهی ندارم. همیشه فکر می کردم دخترانی که به خاطر پول، خود فروشی می کنند، هیچ راه دیگری ندارند و حالا می فهمم که اینطور نیست. می توانستم بگویم "بله" یا "نه" و هیچ کس مجبورم نکرده بود چیزی را قبول کنم.
دور خیابانها می گردم و به مردم نگاه می کنم و فکر می کنم که آیا آنها راه زندگیشان را خودشان انتخاب می کنند؟ یا اینکه آنها هم، مثل من، توسط سرنوشت "انتخاب" می شوند؟ کدبانوئی که رویای مانکن شدن را در سر می پروراند، کارمند بانکی که می خواست موسیقیدان شود، دندانپزشکی که فکر می کرد بایست یک کتاب می نوشت و خودش را وقف ادبیات می کرد، دختری که دوست داشت ستاره سینما شود اما خودش را در قسمت امانات سوپرمارکت می یابد.
در مورد خودم هیچ احساس تاسف نمی کنم. هنوز خودم را قربانی نمی دانم چون می توانستم بدون آنکه دامنم آلوده شود، آن رستوران را ترک کنم و کیفم خالی بماند. می توانستم به مردی که روبرویم نشسته بود درس اخلاق بدهم و سعی کنم به او بفهمانم کسی که روبرویش نشسته شاهدختی است که باید با او عشقبازی کرد نه اینکه او را خرید. می توانستم از راههای مختلفی جواب دهم اما – مثل بیشتر آدمها – اجازه دادم سرنوشت انتخاب کند به کدام راه بروم.
من تنها نیستم، حتی سرنوشتم ممکن است مرا در برابر قانون و جامعه قرار دهد. با این همه، در تکاپوی سعادت، همه مثل هم هستیم: هیچکدام از ما راضی نیست – نه کارمند بانک/موسیقیدان، نه دندانپزشک/نویسنده، نه دخترک امانتدار/هنرپیشه و نه کدبانو/مانکن
.
2 Comments:
Blogger Ali Ghiyassabadi said...
salam. kare besyar bozorgo khobi kardin vaghean mamnon. faghat gharar nabod ye jooreee berizin va teshnegio bishtar konin va badesh dige hichi. lotfan edameh bedin va fasele beyne post ha az ye hafteh bishtar nashe.

Blogger zahra said...
zahra

salam. kheili kheili mamnunam az inke tarjomeye inkaro anjam midin.
bisabrane montazere edameye in dastane ziba hastam.
merci.

Translated by : Morteza GhaemPanah
Powered by : Vahid Nazemi