قسمت هفتم
روز بعد، ماریا در یک کلاس زبان فرانسه ثبت نام کرد که صبح ها تشکیل می شد و آنجا، با آدمهائی با عقاید، باورها و سنین مختلف آشنا شد. مردانی که لباسهای رنگ روشن و دستبندهای طلا می پوشیدند، زنانی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هائی که زودتر از بزرگترها چیز یاد می گرفتند، در حالیکه بایستی برعکس باشد چونکه بزرگترها تجربه بیشتری داشتند. وقتی فهمید که همه کشورش را می شناسند، احساس غرور کرد – کارناوالهای مختلف، سامبا، فوتبال، و معروف ترین مرد دنیا، پله. اولش، سعی کرد با حوصله تلفظ این اسم را تصحیح کند (پله! پله!) اما بعد از مدتی، تسلیم شد، چونکه آنها اسرار داشتند او را "مغیا" صدا کنند. این خارجیها جنون خاصی دارند همه اسم ها را عوض کنند و اصرار دارند همیشه کلمات را درست ادا می کنند.
بعد از ظهرها، برای اینکه تمرین زبان کند، اولین قدمها را به آن شهر دو اسمه برداشت. چیزهای زیادی کشف کرد؛ شکلاتهای خوشمزه، نوعی پنیر که هرگز نخورده بود، یک فواره بزرگ وسط دریاچه، برف (هیچکس در سرزمین مادریش هرگز این یکی را لمس نکرده)، لک لک ها، رستورانهائی با شومینه های گرم (با اینکه هرگز داخل آنها نرفته بود، اما دیدن درخشش آتش در آن شومینه ها به او احساس سرخوشی القا می کرد). همینطور تعجب می کرد که همه تابلوها، ساعت تبلیغ نمی کردند؛ بانک ها هم بودند، با اینکه نتوانست درست بفهمد که چرا برای این جمعیت کم، این همه بانک هست، و اینکه چرا به ندرت کسی را داخل آن بانک ها می بیند. با این حال، تصمیم گرفت که چیزی نپرسد.
بعد از سه ماه که در محیط کار، عنان خودش را محکم در دستش نگاه داشته بود، بالاخره خون برزیلیش – که به همان شهوتناکی و آتشین مزاجی ای که همه فکر می کنند بود – او را وادار کرد صدایش را بلند کند؛ عاشق مرد عربی شده بود که با او در کلاس فرانسه درس می خواند. این رابطه عاشقانه سه هفته بطول انجامید تا اینکه یک شب، ماریا تصمیم گرفت مرخصی بگیرد و به کوهی در حومه ژنو برود؛ این حرکتش باعث شد روز بعد به دفتر راجر احضار شود.
هنوز در دفتر را باز نکرده بود که بدون هیچ توضیحی از کار اخراج شد تا مایه عبرت دختران دیگری شود که آنجا کار می کردند. راجر که خیلی عصبی بود، می گفت قبلاً هم به او خیانت شده، که زنهای برزیلی قابل اعتماد نیستند (وای از این جنون! همه را با یک چوب می راند!). سعی کرد توضیح بدهد که آن شب به خاطر تغییر دما به شدت تب داشته اما مرد، قانع نمی شد و حتی ادعا کرد که باید به برزیل برگردد و دنبال یک جانشین برای او باشد. می گفت کاش از موسیقی و رقاصه های یوگسلاو در برنامه هایش استفاده می کرد. هم زیبا تر بودند و هم خیلی قابل اعتماد تر.
ماریا جوان بود اما احمق نبود، خصوصاً اینکه مرد عرب به او گفته بود که قوانین کار سوئیس خیلی سخت هستند و چونکه کلوپ شبانه جلوی قسمت زیادی از حقوق او را گرفته بود، می توانست ادعا کند که از او بیگاری می کشیدند.
ماریا به دفتر راجر برگشت، این دفعه فرانسه قابل قبولی صحبت می کرد، حالا کلمه "وکیل" را می شد از میان کلماتش به راحتی فهمید. دفتر راجر را با چند کلمه توهین آمیز و پنج هزار دلار به عنوان جبران خسارت ترک کرد. پولی که هیچ وقت به خوابش هم نمی توانست ببیند. همه اینها را مرهون کلمه جادوئی "وکیل" بود. حالا آزاد بود؛ می توانست وقتش را با دوست پسر عربش بگذراند، چندتا هدیه بخرد، از مناظر پر برف آنجا چندتا عکس بگیرد و پیروزمندانه به خانه برگردد.

اولین کاری که انجام داد این بود که به همسایه مادرش زنگ بزند و بگوید که چقدر خوشبخت است، آینده ای روشن در انتظارش است و نیازی نیست که خانواده اش نگرانش باشد. بعد، چونکه بایستی اتاق پانسیونی که راجر برایش اجاره کرده بود، خالی کند، راهی نداشت جز اینکه پیش دوست پسر عربش برود، به عشق لایزالش به او قسم بخورد، به دین او مشرف شده و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود برای تمام عمرش آن چادرهای عجیب و غریب را بپوشد؛ از آن گذشته، همه عربها پولدار هستند و همین کافی است.
هرچند، مرد عرب، فرسنگها دورتر سیر می کرد، شاید در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمش را هم نشنیده بود، و ماریا در اعماق وجودش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نیست به مذهبش خیانت کند. او حالا به اندازه کافی به فرانسه مسلط بود، پول کافی برای برگشت، اجازه کار به عنوان "رقاص سامبا" و یک ویزای معتبر داشت؛ می دانست هر وقت بخواهد، می تواند برگردد و با رئیس قبلی اش ازدواج کند، بنابراین تصمیم گرفت بماند و سعی کند از زیبائیش برای پول در آوردن استفاده کند.
در برزیل داستان چوپانی را خوانده بود که در پی بدست آوردن گنجی پنهان، به مشکلات زیادی برخورد می کند و این مشکلات به او کمک می کنند به آنچه می خواهد دست یابد؛ او نیز در موقعیتی مشابه بود. می دانست به خاطر این از کار اخراج شده که بتواند در مسیر سرنوشت واقعیش حرکت کند؛ کار به عنوان مانکن.
اتاق کوچکی اجاره کرد (تلویزون نداشت اما می بایست تا وقتیکه خوب پولدار نشده، صرفه جوئی می کرد.)، و روز بعد شروع به گشتن دنبال آژانس های کاریابی کرد. همه آژانس ها از او می خواستند تا برای معرفی خود به عنوان مانکن، چندتائی عکس هنری ارائه کند. خرج داشت، اما به هر حال نوعی سرمایه گذاری در کار محسوب می شد – رویاها ارزان به واقعیت مبدل نمی شوند. بخش زیادی از پس اندازش را خرج یک عکاس عالی کرد. زیاد حرف نمی زد ولی خیلی سخت گیر بود؛ کلکسیون بسیار بزرگی از لباس در کارگاهش داشت و ماریا با لباسها و آرایشهای مختلفی عکس گرفت؛ موقر و متین، شیک و تجملی، حتی با مایوهای شنائی که تنها آقای مامور حفاظتی-مترجم-پیشکار سابق، میلسون، به آنها افتخار می کرد. از عکاس خواست تا از هر عکس یکی دیگر چاپ کند و آنها را همراه با یک نامه برای خانواده اش فرستاد و در آن نوشت که چقدر در سوئیس به او خوش می گذرد. همه آنها فکر می کردند که او به برجسته ترین دختر شهر خودش مبدل شده؛ پولدار و صاحب لباسهائی تجملی و گرانقیمت. اگر همه چیز طبق برنامه پیش می رفت (و کتابهای "تفکر مثبت"ی که مطالعه کرده بود می توانستند به او اطمینان ببخشند که پیروزی نزدیک است)، حتماً در بازگشتش به شهر از او با گروه موزیک استقبال می شد و می توانست شهردار شهرشان را ترغیب کند تا میدانی را به نام او نامگذاری کند.
چون هیچ آدرس دائمی نداشت، یک تلفن موبایل خرید. از آن نوع که می توان با کارتهای اعتباری ازشان استفاده کرد و روزها منتظر پیشنهادهای کاری می شد. در رستوران چینی (که ارزانتر بود) غذا می خورد و برای گذران وقت، دیوانه وار کتاب می خواند.
اما زمان کش می آمد و تلفن زنگ نمی زد. با کمال تعجب می دید که حتی وقتی برای پیاده روی کنار دریاچه می رود، به جز چند تا خرده فروش مواد مخدر که اغلب همان جای همیشگی زیر یکی از پل هائی که باغ های عمومی قدیمی را به قسمت های مدرن تر شهر متصل می کردند پاتوق می کردند، هیچکس مزاحمش نمی شد. کم کم داشت به زیبائی خودش شک می کرد تا اینکه یکی از همکاران قدیمیش که تصادفاً در یک کافه به هم برخورد کردند، به ماریا اطمینان داد که تقصیر او نیست، تقصیر سوئیسی ها و خارجیهای دیگر بود که از آزار دیگران متنفر بودند و از ترس اینکه به جرم "آزار جنسی" – اصطلاحی که باعث می شد زنها، همه جا بدترین احساس را در مورد خود داشته باشند – بازداشت شوند هیچ وقت مزاحم کسی نمی شدند.

از دفترچه خاطرات ماریا، یک شب وقتیکه دیگر شهامت نداشت بیرون برود، زندگی کند و به انتظارش برای تلفنی که زنگش هیچ وقت به صدا در نیامد، ادامه دهد:

امروز را در شهر بازی گذراندم. چون نمی توانستم پولم را بیخودی خرج کنم، فکر کردم بهتر است مردم را تماشا کنم. مدت زیادی کنار ترن هوائی ایستادم. بیشتر مردم در جستجوی هیجان سوار می شدند، اما وقتیکه ترن شروع به حرکت می کرد، می ترسیدند و می خواستند ترن بایستد.
چه انتظاری داشتند؟ وقتیکه سفر پر مخاطره ای را انتخاب می کنند، نبایستی برای طی تمام راه تا آخر، آماده باشند؟ شاید هم فکر می کنند عاقلانه تر این باشد که از فراز و نشیب ها دوری کنند و همه وقتشان را روی چرخ فلک دور خودشان بچرخند؟
این روزها خیلی تنها تر از آن هستم که به عشق فکر کنم، اما باور دارم که روزی این اتفاق می افتد، باور دارم که می توانم کاری پیدا کنم و اینکه اینجا هستم چونکه این سرنوشت را انتخاب کرده ام. زندگی مثل ترن هوائی است؛ یک بازی تند و سرگیجه آور؛ مثل پرش از ارتفاع؛ زندگی یک بخت آزمائی است، افتادن و دوباره بلند شدن؛ مثل کوهپیمائی؛ خواستن برای رسیدن به اوج خود و احساس خشم و ناراحتی وقتیکه نمی توانی راه را طی کنی.
دور بودن از خانواده و زبانی که می توانم تمامی احساسات و عوطفم را در قالب کلماتش بریزم آسان نیست، اما از حالا به بعد، هر وقت احساس دلتنگی کنم، به یاد آن ترن هوائی می افتم. اگر به خواب رفته بودم و ناگاه خودم را درون یک ترن هوائی می یافتم، چه احساسی می داشتم؟
خوب، احساس می کردم به دام افتاده ام، در هر پیچ و خمی ترس، تهوع و دل آشوبه ای به سراغم می آمد. با این حال، اگر باور داشته باشم که ریل، سرنوشت من و خداوند هدایتگر این ماشین سرکش است، کابوسم مبدل به هیجانی شیرین می شود. می شود همانی که هست، یک ترن هوائی، بازیچه ای بی خطر و قابل اطمینان که آخر سر خواهد ایستاد، اما می دانم که در زمانی که این سفر به طول می انجامد، باید به مناظر اطراف بنگرم و با هیجان فریاد بکشم.
Translated by : Morteza GhaemPanah
Powered by : Vahid Nazemi