قسمت ششم
ماریا خودش را ماجراجوئی می دید که بدنبال گنجی پنهان می گردد – تمام احساساتش را کنار گذاشت، دیگر شب ها گریه نمی کرد، کاملاً فراموش کرد چه جور آدمی بوده؛ به این نتیجه رسید که اراده کافی دارد وانمود کند تازه بدنیا آمده و در این صورت دلیلی نداشت که دلش برای کسی تنگ شود. احساسات می توانستند منتظر باشند، حالا چیزی که نیاز داشت این بود که کمی پول جمع کند، با آن کشور جدید آشنا شود و پیروزمندانه به خانه برگردد.
به علاوه، همه چیز در اطرافش خیلی شبیه به برزیل و خصوصاً شهر کوچکش بود: زنها پرتغالی صحبت می کردند، از مردها شکایت می کردند، بلند حرف می زدند، در مورد ساعت کاریشان غر و لند می کردند، دیر به کلوپ می آمدند، با مدیر کلوپ سر و صدا راه می انداختند، فکر می کردند خودشان زیباترین زن دنیا هستند و داستانهائی در مورد شاهزاده قصه هایشان سر هم می کردند. شاهزاده هائی که معمولاً مایلها دورتر زندگی می کردند، یا ازدواج کرده بودند و یا بی پول بودند و آنها را هر چند وقت یک بار تیغ می زدند! بر عکس تصاویر آگهی هائی که راجر نشان داده بود، کلوپ درست همانطوری بود که ویویان گفته بود: یک جو خانوادگی آنجا حاکم بود. دختر ها – که در مجوز کارشان به عنوان "رقاصه سامبا" معرفی شده بودند – اجازه نداشتند دعوت کسی را بپذیرند یا همراه مشتریها بیرون بروند. اگر در حال گرفتن شماره تلفن از کسی دیده می شدند، دو هفته تمام از کار کردن معلق می شدند. ماریا که انتظار محیطی شاداب تر و هیجان انگیز تر را داشت، کم کم تسلیم خستگی و حزن شدیدی شد.
طی دو هفته اول، به ندرت از پانسیون محل زندگیش بیرون می زد، خصوصاً وقتی فهمید که در دنیای خارج، هیچکس زبانش را نمی فهمد. حتی اگر خی.لی آ.هس.ته (خیلی آهسته!) حرف می زد. همچنین متعجب شد وقتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند، بر خلاف کشور خودش، دو اسم دارد؛ جنیوا برای کسانی که آنجا زندگی می کنند و جنبرا برای برزیلی ها.
نهایتاً، بعد از گذراندن ساعتهایی ملالت آور و بلند در اتاق کوچک بدون تلویزیونش به این نتایج رسید:

1. اگر نتواند منظورش را بیان کند، هرگز نمی تواند به آنچه دنبالش می گردد برسد و برای اینکه بتواند منظورش را برساند، بایستی زبان محلی آنجا را یاد بگیرد.
2. چونکه همه همکارانش دنبال همان چیزهائی بودند که او بود، پس باید یک جوری از آنها متفاوت باشد اما برای این مشکل خاص، هیچ روش یا راه حلی نداشت.

از دفترچه خاطرات ماریا چهار هفته بعد از ورود به جنیوا/جنبرا:

انگار به مدت ابدیتی است که اینجا مانده ام، نمی توانم به زبان اینجائی ها حرف بزنم، همه روز از رادیو موسیقی گوش می کنم، به دور و بر اتاقم نگاه می کنم، به برزیل فکر می کنم، دلم می خواهد کار زودتر شروع شود. وقتی سر کار هستم، دلم می خواهد زودتر برگردم پانسیون. به عبارت دیگر، دارم در آینده زندگی می کنم نه حال.
یک روزی، در آینده دور، بلیط برگشت به خانه را می گیرم و می توانم برگردم برزیل، با صاحب لباس فروشی ازدواج کنم و سرزنشهای دوستانم را بشنوم که هرگز در زندگیشان هیچ ریسکی نکرده اند و فقط شکست و ناتوانی دیگران را می بینند. نه،نمی توانم اینجوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما روی اقیانوس رسید، خودم را از بالا پائین بیندازم.
چونکه نمی شود پنجره هواپیما را باز کرد، (اصلاً انتظارش را نداشتم. چقدر بد که نمی شود در هوای ناب نفس کشید!)، همینجا می میرم. اما قبل از اینکه بمیرم، می خواهم برای زندگیم بجنگم. اگر بتوانم برای خودم گام بردارم، می توانم هر جا دوست دارم بروم
.
Translated by : Morteza GhaemPanah
Powered by : Vahid Nazemi