قسمت پنجم
ماریا خسته به سوئیس رسید و هنوز در فرودگاه بود که موجی از ترس قلبش را فشرد: دریافته بود که کاملاً به مردی که در کنارش بود وابسته است – چیزی در مورد آن کشور، زبان و یا سرمای جانکاه آنجا نمی دانست. به مرور زمان، رفتار راجز عوض شد؛ هیچ سعی نمی کرد خوشآیند و خوش مشرب جلوه کند، و با اینکه هیچ وقت سعی نکرده بود ماریا را ببوسد یا بغل کند، نگاهش هر لحظه سردتر می شد. او، ماریا را در یک هتل کوچک اقامت داد و او را به یک زن برزیلی دیگر معرفی کرد، موجودی افسرده به نام ویویان که مسئول آماده کردن او برای کار بود.
ویویان لحظاتی سر تا پای ماریا را به سردی ورانداز کرد، بدون اینکه برای کسی که حتی یک بار در عمرش خارج نرفته بوده ترحمی نشان دهد. به جای اینکه بپرسد چه احساسی دارد، مستقیماً رفت سراغ کار.
"خودت را فریب نده. او هر وقت یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، چیزی که به نظر می رسه اینجا خیلی اتفاق می افته، دوباره به برزیل می ره. او می دونه از تو چی می خواد و فکر می کنم تو هم میدونی: شاید دنبال یکی از این سه تا هستی – ماجرا، پول یا شوهر."
او از کجا اینها را می دانست؟ آیا همه دنبال همینها بودند؟ یا ویویان می توانست فکر افراد را بخواند؟
ویویان ادامه داد: "همه دخترای اینجا دنبال یکی از این سه تا هستند." و ماریا متقاعد شد که او می تواند فکرش را بخواند. "برای ماجراجوئی، اینجا خیلی سرده. تازه، پول زیادی در نمیاری که بری مسافرت. با کسر هزینه اتاق و پانسیون، پولی که در طول یک سال درمیاری برای خرید بلیط برگشتت به خونه کافیه."
"اما..."
"می دونم، این توی قرارداد نبود. اما حقیقت اینه که، مثل دیگران، تو هم یادت رفته بود اینو سوال کنی. اگر بیشتر دقت کرده بودی، اگر قراردادی که امضا کردی، خونده بودی، می فهمیدی داری خودتو به چه مهلکه ای میندازی، چونکه سوئیسی ها دروغ نمی گن، اونا فقط از سکوت کمک می گیرن."
ماریا حس کرد زمین زیر پایش تکان خورد.
"و در مورد شوهر، وقتیکه یکی از دخترا ازدواج می کنه، ضرر مالی زیادی به راجر می خوره، به خاطر همین، ما اجازه نداریم با مشتری ها حرف بزنیم. اگر دنبال همچین چیزی هستی، باید ریسک های بزرگی رو به جون بخری. اینجا مثل رو دو برن جای مخ زنی نیست."
"رو دو برن؟"
"مردها با خانوماشون میان اینجا. بعضی از توریستهائی هم که اینجا پیداشون میشه، جو خانوادگی اینجا می گیردشون و می رن جای دیگه دنبال خانوم می گردن. فکر می کنم می دونی چه جوری برقصی؛ خوب، اگر بتونی بخونی، حقوقت زیادتر می شه، اما همینطور حسادت دخترا هم بهت بیشتر می شه، پس توصیه می کنم حتی اگر بهترین خواننده برزیلی، فراموشش کن و حتی بهش فکر نکن. خصوصاً یادت باشه که از تلفن استفاده نکنی. هرچی در بیاری، باید بابت تلفن بدی."
"او به من قول داد پونصد دلار در هفته بهم بده"
"اوه، البته!"
از دفترچه خاطرات ماریا در دومین هفته اقامتش در سوئیس:
به کلوپ شبانه رفتم و کارگردان رقص را که اهل جائی به نام مراکش بود دیدم. می بایست مو به موی حرکاتی که به گمان او – که حتی پایش هم به برزیل نرسیده – سامبا است، انجام دهم. حتی وقت نکردم خستگی این پرواز طولانی را از تن بدر کنم. مجبور بودمم از همان شب اول شروع کنم به لبخند زدن و رقصیدن. ما شش نفر هستیم و هیچ کداممان راضی نیست و هیچ کدام نمیدانیم اینجا چه می کنیم. مشتری ها نوشیدنی می خورند و تشویق می کنند، بوسه می فرستند و زیرزیرکی حرکات شهوت انگیز انجام می دهند، اما فقط تا همینجا پیش می روند.
دیروز پول گرفتم. کمتر از یک دهم آنچه توافق شده بود. بقیه آن بر اساس قرارداد، به هزینه پرواز و اقامتم در اینجا اختصاص پیدا می کند. طبق محاسبات ویویان، این وضع یک سال طول می کشد، یعنی اینکه در طول این مدت راه فراری وجود ندارد.
و اصلاً برای چی باید فرار کنم؟ من تازه وارد شده ام. هنوز هیچ چیزی را اینجا ندیده ام. هفت روز هفته رقصیدن چه اشکالی دارد؟ من قبلاً این کار را برای تفریح انجام می دادم، الان دارم برای پول و شهرت این کار را می کنم؛ پاهایم درد نمی گیرند، تنها مشکل، نگاه داشتن این لبخند است.
می توانم خودم را قربانی ای در دست دنیا تصور کنم یا ماجراجوئی به دنبال گنجی نهان. مهم این است که من چطور به زندگی نگاه می کنم.