قسمت چهارم
روز بعد، ماریا به همراه آقای مترجم، مامور امنیتی و حالا به گفته خودش، پیشکارش، میلسون، به دیدن مرد سوئیسی رفتند. ماریا گفت که پیشنهاد مرد سوئیسی را می پذیرد به شرط آنکه اسناد مربوطه توسط سفارت سوئیس تائید شوند. مرد خارجی که به نظر می رسید به چنین تقاضاهائی عادت دارد، گفت که این چیزی است که او هم می خواهد چون اگر بخواهد در کشورش کار کند بایستی مدرکی ارائه و ثابت کند هیچکس نمی تواند کاری که او متقاضی آن است را انجام دهد - این کار مشکلی نبود چونکه زنان سوئیسی استعداد خاصی در سامبا رقصیدن نداشتند. آنها با هم به مرکز شهر رفتند و بلافاصله بعد از انعقاد قرارداد، آقای مترجم، مامور امنیتی و پیشکار، درخواست پیش پرداخت نقدی کرد؛ سی درصد اولین پانصد دلار حقوق پرداختی.
"این فقط حقوق یک هفته است. یک هفته، می فهمی؟ از این به بعد، هر ماه پانصد دلار در میاری، بدون هیچ کسری، چون من فقط از پرداخت ماه اول کمیسیون خودم را برمی دارم."
تا این لحظه، مسافرت و فکر رفتن به یک جای دور، فقط یک رویا بود. رویا پردازی خیلی لذت بخش است به شرط آنکه مجبور نباشیم آنرا عملی کنیم. اینجوری از خطرات، ناکامی ها و مشکلات دوری می کنیم و وقتی به سن پیری می رسیم می توانیم دیگران - خصوصاً پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان - را بخاطر شکست در نرسیدن به رویاهایمان سرزنش کنیم.
فرصتی که ماریا همیشه مشتاقانه منتظرش بود به یکباره از راه رسید. فرصتی که او دلش می خواست هیچ وقت بدست نمی آمد. چگونه می توانست با مشکلات و خطرات زندگی ای که هیچ آشنایی با آن نداشت کنار بیاید؟ چگونه می توانست همه چیزهایی که این همه سال به آنها خو کرده بود را پشت سر بگذارد؟ چرا باکره مقدس تصمیم گرفته بود اینقدر پیش برود؟
ماریا با این فکر که هر زمان که بخواهد می تواند نظرش را عوض کند، خودش را دلداری داد؛ یک بازی مسخره دیگر، یک چیز جدید که می توانست وقتی به خانه برگشت، برای دوستانش تعریف کند. از همه اینها گذشته، او صدها کیلومتر دورتر از آنجا زندگی می کرد و حالا سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، پس، اگر فردا صبح تصمیم می گرفت وسایلش را جمع کند و فرار کند، آنها اصلاً نمی توانستند دوباره پیدایش کنند.
عصر روزی که به سفارتخانه رفتند، ماریا تصمیم گرفت تنهائی کنار دریا قدم بزند تا بچه ها، والیبالیست ها، گداها، مست ها، فروشندگان دوره گرد که صنایع دستی برزیلی (ساخت کشور چین) می فروختند، مردمی که برای دوری از عوارض پیری می دویدند و نرمش می کردند، توریست های خارجی، مادرانی که با بچه هایشان بیرون آمده بودند و بازنشستگانی که در قسمت انتهائی تفرجگاه مشغول پاسور بازی بودند را ببیند. او به ریو د ژانیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و سفارتخانه رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود، یک پیشکار داشت و یک پیراهن گرانقیمت و یک جفت کفش به عنوان هدیه دریافت کرده بود که هیچکس، دقیقاً هیچکس آنجائی که او زندگی می کرد، هرگز نمی توانست بخرد.
حالا چی؟
به دریا نگاه کرد: در کلاس جغرافی می گفتند که اگر در یک مسیر مستقیم حرکت کند، به آفریقا می رسد، به جنگل های پر از شیر و گوریل. اما اگر کمی به سمت شمال متمایل شود، به سرزمین افسانه ای به نام اروپا می رسد، به برج ایفل، یورو دیزنی و برج کج پیزا. چی داشت که از دست بدهد؟ مثل همه دختران برزیلی حتی قبل از اینکه یاد بگیرد "مامان" بگوید، یاد گرفته بود سامبا برقصد. اگر خوشش نمی آمد، همیشه می توانست برگردد. یاد گرفته بود فرصت ها برای استفاده کردن بوجود می آیند.
همیشه در طول زندگیش به چیزهائی که می خواست بله بگوید، جواب منفی داده بود، برای اینکه می خواست فقط تجربیاتی که برایش قابل کنترل بودند امتحان کند - مثلاً روابطی که با بعضی مردها داشت. حالا با یک چیز ناشناخته روبرو بود، به اندازه ناشناختگی این دریا برای دریانوردانی که برای اولین بار از آن گذشتند و داستانهایشان را در کلاس تاریخ خوانده بود. می توانست همیشه بگوید "نه"، اما آیا بقیه عمرش افسوس از دست دادن این فرصت را نمی خورد؟ همانطور که افسوس از دست دادن آن لحظه ای را می خورد که پسرک از او مدادی خواست و بعد ناپدید شد - عشق اولش... می توانست همیشه بگوید "نه" اما چرا این بار جواب "آری" را امتحان نکند؟
یک دلیل ساده داشت: او دختری از ناکجا آباد برزیل بود، هیچ چیز نداشت هیچ تجربه ای از زندگی، به جز یک مدرسه خوب، شناخت بالائی از سریالهای تلویزیونی و البته اینکه زیبا بود. این برای روبرو شدن با دنیا کافی نبود.
گروهی را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، می ترسیدند به آب بزنند. دو روز پیش، او هم همین احساس را داشت، اما حالا هیچ ترسی نداشت؛ هر وقت دلش می خواست می رفت وسط دریا، انگار همانجا به دنیا آمده بود. آیا اروپا هم همینطور بود؟
توی دلش دعائی کرد و از مریم باکره خواست او را راهنمائی کند و چند ثانیه بعد، به نظر می رسید خیالش کاملاً از بابت تصمیمی که گرفته بود، راحت شده است، چون احساس امنیت کرد. همیشه می توانست برگردد، اما شاید هیچ وقت دیگر شانسی برای رفتن به این سفر پیدا نمی کرد. به ریسکش می ارزید تا زمانی که رویایش زنده بود راه بازگشت چهل و هشت ساعته به خانه در اتوبوس بدون کولر، و تا زمانی که مرد سوئیسی از تصمیمش منصرف نشده بود.
چنان سرزنده بود که وقتی مرد سوئیسی برای بار دوم او را به شام دعوت کرد، می خواست در چشم مرد، افسونگر جلوه کند و دستهای او را در دستانش گرفت اما مرد بلافاصله دستانش را کنار کشید و ماریا - با احساسی آمیخته از ترس و آسودگی - فهمید که او در مورد آنچه که گفته، جدی است.
"ستاره سامبا! ستاره سامبا، برزیلی، دوست داشتنی! مسافرت، هفته آینده!!!"
همه اینها خوب و عالی بودند اما "مسافرت هفته آینده" غیر ممکن بود. ماریا توضیح داد که نمی تواند بدون مشورت با خانواده اش تصمیم بگیرد. مرد سوئیسی، برافروخته نسخه ای از قرارداد امضا شده را نشان داد و ماریا برای اولین بار ترسید.
"قرارداد!"
با وجود اینکه برای رفتن به خانه مصمم بود، تصمیم گرفت اول با پیشکارش میلسون در این رابطه صحبت کند؛ به هر حال او برای این پول می گرفت که او را راهنمائی کند.
میلسون بنظر می رسید بیشتر سرگرم اغوا کردن توریست آلمانی تازه واردی بود که نیمه عریان مشغول آفتابگیری در ساحل بود و فکر می کرد برزیل آزادترین کشور دنیا است (ظاهراً اصلاً متوجه این موضوع نشده بود که تنها زنی است که سینه هایش را به نمایش گذاشته و همه چهارچشمی دارند نگاهش می کنند). خیلی سخت می شد حواس میلسون را به خود جمع کرد.
ماریا اصرار کرد: "خوب اگر نظرم را عوض کنم چی میشه؟"
"نمی دانم توی قرارداد چی نوشته شده اما فکر می کنم می تواند دستگیرت کند."
"او که نمی تونه منو پیدا کنه!"
"دقیقاً! پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوئیسی که پانصد دلار خرج کرده بود، یک جفت کفش و یک پیراهن خریده بود و بابت دو بار شام و همچنین دیگر کارهای اداری در سفارتخانه کلی پول پرداخته بود، کم کم داشت نگران می شد و به خاطر همین، چون ماریا هنوز اصرار داشت با خانواده اش صحبت کند، تصمیم گرفت دو بلیط هواپیما بخرد و با او به جائی که به دنیا آمده بود برود - اگر موضوع در عرض چهل و هشت ساعت فیصله پیدا می کرد و می توانستند طبق قرارداد هفته بعد به اروپا بروند، اشکالی وجود نداشت. ماریا با چندتا خنده زورکی، کم کم متوجه شد که این تنها چیزی است که امضا کرده. نوبت به اغواگری، احساسات و قرارداد که می رسد، آدم نبایستی اهمال کند.
برای آن شهر کوچک باعث بسی فخر و مباهات بود که ببیند دختر دلفریبش، ماریا، را یک خارجی همراهی می کند و می خواهد در اروپا از او یک ستاره بسازد. همه همسایه ها خبر شدند و دوستانش از او می پرسیدند "چطوری اتفاق افتاد؟"
"خیلی شانسی!!!"
می خواستند بدانند که آیا این چیزها همیشه در ریو د ژانیرو اتفاق می افتد یا نه، چونکه در سریالهای روزانه تلویزیون سناریوهای مشابهی دیده بودند. ماریا نمی خواست همه واقعیت را بیان کند تا تجربه شخصی اش را پر ارزش تر نشان دهد و دوستانش را متقاعد کند که آدمی استثنائی است.
آندو، به خانه ماریا رفتند و مرد، اعلامیه های تبلیغاتی که در آنها برزیل با Z نوشته شده بود و قرارداد را به همه نشان داد. ماریا توضیح داد که یک پیشکار دارد و خیال دارد به دنبال حرفه بازیگری برود. مادرش، که بیکینی های کوتاهی را که دختران توی عکسها پوشیده بودند دید، عکسها را پس داد و ترجیح داد دیگر سوالی نپرسد؛ مهم این بود که دخترش خوشبخت و پولدار شود، یا بدبخت، اما حداقل پولدار...
"اسمش چیه؟"
"راجر"
"روجریو! یه پسر عمو داشتم که اسمش روجریو بود!"
مرد، لبخندی زد و دست زد و همه فهمیدند که او حتی یک کلمه هم نفهمیده. ماریا گفت:
"تقریباً هم سن خودمه."
مادرش به مرد توصیه کرد که در راه خوشبختی دخترش دخالت نکند. خیاطها خیلی با مشتریانشان صحبت می کنند و بنابراین اطلاعات زیادی در مورد ازدواج و عشق از آنها بدست می آورند. نصیحت مادر ماریا هم این بود:
"عزیزم! بدبخت شدن با مرد پولدار خیلی بهتر از خوشبخت شدن با مرد فقیر است. و آنجا، شانس اینکه زن بدبخت و پولداری شوی، خیلی زیاد است. به هر حال، اگر جای خوبی نبود، می تونی سوار اتوبوس بشی و برگردی خونه."
درست است که ماریا دختری از ناکجا آباد برزیل بود اما با هوش تر از مادرش یا باهوش تر از آنچه شوهر آینده اش تصور می کرد، بود و برای اینکه احساسات مادرش را برانگیزاند، گفت:
"مامان! نمی شود با اتوبوس از اروپا به برزیل آمد. تازه، من که دنبال شوهر کردن نیستم، می خواهم بازیگر شوم."
مادرش نگاهی حاکی از یاس به او کرد.
"اگر می تونی بری اونجا، حتماً یه راهی برای برگشتن هم هست. بازیگر شدن برای یک زن جوان چیز خوبیه، اما فقط تا زمانی که زیبائی جوانی را داری به درد می خوره و وقتی به حدود سی سالگی برسی، کم کم از بین می ره. پس تا می توانی همین الان از جوانیت استفاده کن. کسی را پیدا کن که پاک و مهربان باشه و باهاش ازدواج کن. عشق زیاد مهم نیست. من اولش پدرت را دوست نداشتم، اما پول همه چیز را می خره، حتی عشق واقعی را. به پدرت نگاه کن! اون حتی پولدار هم نیست!"
این، می توانست نصیحت بدی از طرف یک دوست باشد اما از طرف یک مادر نصیحت خوبی بود. چهل و هشت ساعت بعد، ماریا به ریو برگشت، البته قبل از آن، تنهائی به محل کار قبلیش رفت تا استعفای خودش را تحویل بدهد. صاحب مغازه گفت:
"بله! شنیدم که یک کاباره دار معروف فرانسوی می خواد تو را به پاریس ببره. نمی خوام جلو خوشبخت شدنت را بگیرم اما دوست دارم قبل از رفتنت چیزی را بدونی."
مدالی که به یک زنجیر آویخته بود از جیبش در آورد.
"این مدال متبرک بانوی رحمت ماست. یه کلیسا در پاریس به نام اونه. به اونجا برو و برای محافظت از خودت دعا کن. ببین! دور تمثال مریم باکره کلماتی حک شده."
ماریا جملات را خواند:" هان! اي مريم مقدس كه بدون گناه و معصوم بار براداشتي، براي ما كه بسوي تو روي آورده ايم، غفران طلب كن. آمين"
"یادت باشه که این جمله رو حداقل روزی یک بار تکرار کنی و ..."
کمی مکث کرد، اما دیگر دیر شده بود.
"... اگر یک روزی خواستی برگردی، بدون که من منتظرت هستم. من فرصت های زیادی را برای گفتن یک حرف خیلی ساده از دست دادم: دوستت دارم. شاید الان دیگه خیلی دیر باشه اما دلم می خواست که اینو بدونی."
"فرصت های از دست رفته". ماریا معنی این عبارت را خیلی زودتر درک کرده بود. "دوستت دارم"، اما، دو کلمه ای بودند که در طول عمر بیست و دو ساله اش اغلب شنیده بود و به نظرش می آمد که حالا کاملاً خالی از معنا باشند، چونکه هیچ وقت به چیزی جدی یا عمیق تبدیل نشدند، هرگز به رابطه ای بادوام و ماندنی منتهی نشدند. ماریا از او به خاطر حرفهایش تشکر کرد و آنها را در خاطرش ثبت کرد (هیچکس نمی داند زندگی آبستن چه پیشامدهائی است و همیشه خوب است که آدم بداند خروج اضطراری از کدام طرف است)، گونه اش را بوسید و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از آنجا رفت.
آنها به ریو برگشتند و ماریا ظرف یک روز پاسپورتش را گرفت (برزیل خیلی عوض شده؛ راجر با چند کلمه دست و پا شکسته پرتغالی و کلی ایما و اشاره به ماریا فهماند که قبلاً گرفتن پاسپورت خیلی طول می کشیده). با کمک میلسون، مامور امنیتی، مترجم و پیشکار ماریا، خریدهای مهم دیگر انجام شد (لباس، کفش، وسایل آرایش و هر چیز دیگری که زنی مثل او ممکن بود نیاز داشته باشد). عصر روز حرکت به سمت اروپا، با هم به یک کلوپ شبانه رفتند و وقتیکه راجر ماریا را در حال رقصیدن دید، از انتخاب خود احساس رضایت کرد؛ او خود را در حضور ستاره زیبای کاباره کلونی می دید، دختری سبزه رو با چشمانی روشن و موهائی به سیاهی بال گرونا (مرغ برزیلی که اغلب نویسندگان محلی برای توصیف موی سیاه از آن یاری می جستند).
اجازه کار از سفارتخانه سوئیس صادر شده بود، آنها چمدانهایشان را بستند و روز بعد به سوی سرزمین شکلات، ساعت و پنیر پرواز کردند. ماریا نقشه می کشید که این مرد را گرفتار خود کند – به هر حال، او آنقدرها هم پیر، زشت یا فقیر نبود. دیگر چه می خواست؟