قسمت سومماریا به سن 19 سالگی رسید. بعد از اتمام دوره متوسطه، در یک مغازه پارچه فروشی مشغول به کار شد. رئیسش بعد از مدت کوتاهی عاشق او شد. ماریا می دانست چگونه از یک مرد استفاده کند بدون اینکه مورد سوء استفاده قرار گیرد. با اینکه همیشه عشوه گری می کرد و از قدرت زیبائیش آگاه بود، هرگز به او اجازه نداد تا بدنش را نوازش کند.
قدرت زیبائی: دنیا برای زنان زشت چطور است؟ او دوستانی داشت که در میهمانی ها مورد توجه قرار نمی گرفتند و مردها هیچ علاقه ای به آنها نشان نمی دادند. ممکن است جالب به نظر برسد، این دختران به عشق های کوچکی که می رسیدند، ارزش و بهای بیشتری می دادند، وقتیکه مورد بی مهری قرار می گرفتند، در خلوتشان غصه می خوردند و سعی می کردند ورای خودآرائی برای دیگران، با آینده خود روبرو شوند. آنها مستقل تر بودند و اگرچه در خیال ماریا، دنیا برای آنها خیلی غیر قابل تحمل به نظر می رسید، بیشتر به خودشان اهمیت می دادند.
او می دانست چقدر جذاب است و با اینکه به ندرت به حرفهای مادرش گوش می داد، یکی از حرفهای مادرش بود که او هرگز از یاد نمی برد: "عزیزم! زیبائی هرگز پایدار نیست." با این نصیحت در گوش، ماریا سعی می کرد فاصله خود را با رئیسش حفظ کند، بدون اینکه او را کاملاً دلسرد کرده باشد و این کار باعث افزایش حقوق و امتیازات او شد (او نمی دانست چه مدت می تواند رئیس خود را تنها با امید به اینکه روزی با او هم بستر شود، بفریبد اما دست کم با این کار پول خوبی در می آورد). او حتی برای کار کردن در ساعات غیر کاری، اضافه حقوق خوبی می گرفت (رئیسش دوست داشت او همیشه همان نزدیکی ها باشد. شاید نگران بود اگر شب ها بیرون برود، عشق بزرگ زندگیش را بیابد). او دو سال بطور مداوم کار کرد. هر ماه مبلغی را برای نگهداری از خودش به والدینش پرداخت می کرد، و سرانجام به آرزویش رسید! توانست به اندازه کافی پول جمع کند تا بتواند به شهر رویائیش سفر کند، جائی که ستاره های سینما و تلویزیون زندگی می کنند، تصویر کارت پستال کشورش: ریو د ژانیرو!
رئیسش پیشنهاد کرد با او به سفر برود و همه خرج سفر را بر عهده بگیرد اما ماریا به او دروغ گفت. اینکه چون به دیدن یکی از خطرناک ترین جاهای دنیا می رود، تنها شرط مادرش این بوده که بایستی در خانه پسر خاله جودو کارش بماند.
"علاوه بر این، آقا، شما نمی توانید مغازه را بدون سپردن به یک آدم مورد اعتماد، رها کنید."
"به من نگو آقا!" ماریا در چشمان رئیسش چیزی آشنا دید: شعله های عشق. و این او را متعجب کرد، چونکه همیشه فکر می کرد او فقط به سکس علاقمند است و حالا چشم هایش چیز دیگری می گویند: "می توانم به تو خانه بدهم، خانواده، پول برای پدر و مادرت." ماریا تصمیم گرفت با آینده نگری، این آتش را شعله ور نگاه دارد و به او گفت که واقعاً دلش برای شغلش و همکارانش که به کار کردن با آنها عشق می ورزید تنگ می شود (مواظب بود اسم فرد خاصی را نگوید، تا این راز، ناگفته باقی بماند: آیا منظورش از "همکار" او بوده؟) و قول داد که از دارائی و عفتش محافظت کند. اما حقیقت چیز دیگری بود؛ او نمی خواست هیچکس اولین هفته از آزادی مطلقش را خراب کند. می خواست همه کار بکند – شنا در دریا، صحبت با غریبه ها، نگاه کردن به ویترین مغازه ها و آماده شدن برای ملاقات با شاهزاده رویائیش تا او را برای همیشه با خود ببرد.
"تازه یک هفته که زمان زیادی نیست. به یک چشم بر هم زدن تمام می شود و به زودی سر کارم برمی گردم." این حرف را با لبخند اغوا کننده ای آمیخت با این امید که واقعاً اینطور نباشد!
مدیر پارچه فروشی، نا امیدانه ابتدا مقاومت کرد اما سرانجام تن به تصمیم او داد چونکه داشت دور از چشم او نقشه می کشید تا از او بخواهد بعد از سفرش با او ازدواج کند. او نمی خواست همه چیز را خراب کرده و در نظر دختر جوان گستاخ جلوه کند.
ماریا چهل و هشت ساعت با اتوبوس مسافرت کرد، یک هتل ارزان در کوپاکابانا گرفت (کوپابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و حتی قبل از آنکه چمدانهایش را باز کند، مایویی که خریده بود برداشت، پوشید و علیرغم هوای ابری آن روز، به طرف دریا رفت. با ترس به دریای خروشان نگاه کرد اما آخرسر، خیلی ناشیانه به آب زد.
هیچ کس در ساحل متوجه نشد که این اولین برخورد او با اقیانوس، با الهه یمانجا، جریانهای دریایی، موجهای کف آلود و، آنسوی آتلانتیک، با کرانه های آفریقا و شیرهای آن است. وقتی از آب بیرون آمد، زنی به او نزدیک شد و سعی داشت به او ساندویچ بفروشد؛ بعد یک مرد سیاهپوست خوش قیافه از او پرسید که آیا دوست دارد شب را با او بگذراند و بعد هم یک مرد دیگر که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد اما با ایما و اشاره از او پرسید که آیا دوست دارد با هم آب نارگیل بنوشند.
ماریا یک ساندویچ خرید چونکه آنقدر خجالتی بود که نمی توانست "نه" بگوید، اما با آن دو غریبه صحبت نکرد. ناگهان احساس ناامیدی کرد؛ حالا که این شانس را داشت که هر کاری می خواهد انجام دهد، چرا اینقدر مسخره رفتار می کرد؟ هیچ توضیحی برای کار خودش پیدا نکرد؛ نشست و منتظر شد تا خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، از شجاعت خود و اینکه حتی در اوج تابستان چقدر آب سرد بود، متعجب شد.
مردی که نمی توانست پرتقالی صحبت کند، دوباره با یک نوشیدنی در دستش ظاهر شد و آنرا به ماریا تعارف کرد. آسوده خاطر از اینکه مجبور نیست با او صحبت کند، نوشیدنی نارگیل را خورد و به مرد غریبه لبخند زد و لبخندی تحویل گرفت. آنها برای مدتی به این مکالمه راحت اما بی معنا ادامه دادند – لبخند های زورکی – تا اینکه مرد، یک دیکشنری کوچک قرمز رنگ از جیبش در آورد و با لهجه عجیبی گفت: "بونیتا" – "زیبا". ماریا دوباره لبخند زد؛ او هم به دنبال شاهزاده قصه هایش می گشت، اما شاهزاده قصه هایش بایستی کمی جوانتر می بود و حداقل می توانست به زبان او سخن بگوید.
مرد به گشتن کتاب لغت ادامه داد:
"شام... امشب؟"
بعد گفت:
"سوئیس!"
و با کلماتی به این مکالمه پایان داد که به هر زبانی که بیان شوند، همچون یک طنین بهشتی دل را به لرزه می اندازند:
"کار! دلار!"
ماریا رستورانی به نام سوئیس نمی شناخت. نمی دانست واقعاً همه کارها و رویاهایش به همین سادگی عملی می شوند؟ محض احتیاط کلماتی را غرغره کرد: "برای دعوتتان خیلی متشکرم اما من شغل دارم و علاقه ای هم به خرید دلار ندارم!"
مرد که یک کلمه از حرفهای ماریا را نمی فهمید، نا امیدانه چند تا لبخند تحویل او داد، برای مدتی او را تنها گذاشت و همراه یک مترجم برگشت. از طریق مترجم، توضیح داد که سوئیسی است (پس سوئیس کشور بود نه رستوران!) و دوست دارد با او شام بخورد تا با او در مورد یک پیشنهاد کار صحبت کند. مترجم که خودش را مسئول توریست های خارجی و امنیت آنها در هتل معرفی کرد، اضافه کرد:
"اگر جای تو بودم، قبول می کردم. او یک کاباره دار مهم است که اینجا دنبال استعدادهای نو برای کار در اروپا می گردد. اگر دوست داری، می توانم تو را در ارتباط با کسانی قرار بدهم که دعوتش را قبول کرده اند، پولدار شده اند، ازدواج کرده اند، بچه دار شده اند و نبایستی نگران بی پولی و بیکاری باشند."
بعد، برای اینکه او را تحت تاثیر دانستنیهایش از فرهنگ بین المللی قرار دهد، گفت:
"به علاوه، سوئیس معدن ساعتها و شکلاتهای عالی است!"
تنها تجربه ماریا روی صحنه، در مجالس تعزیه ای بود که همیشه توسط شورای محلی در هفته مقدس برگزار می شد و آنجا به عنوان بازیگر فرعی نقش سقا را بازی می کرد (مجالس تعزیه یا Passion Play مجالسی هستند که در هفته بعد از عید پاک برگزار می شوند و در آنها مصائب، مرگ حضرت مسیح و رستاخیز او به تصویر کشیده می شود. این تعزیه گردانی ها در اوج خودشان در نیمه قرن 15 میلادی تا سه روز به طول می انجامیدند. مترجم). او در طول راه نخوابیده بود، اما هیجان زده از دیدن دریا و خسته از خوردن ساندویچ، نوشیدنی و یا هرچیز دیگری، گیج و مبهوت بود چون کسی را نمی شناخت و می بایست دوستی پیدا می کرد. قبلاً هم در چنین موقعیتی قرار گرفته بود؛ مردی به او وعده های زیاد می داد و بعد هیچ... می دانست همه این حرفها به خاطر این است که او را به ادامه دادن علاقمند نگه دارند.
با همه این اوصاف، با این فکر که مریم مقدس این موقعیت را به او عرضه کرده، با این فکر که بایستی از لحظه لحظه تعطیلاتش لذت ببرد، و از آنجا که رفتن به یک رستوران خوب، موضوع جالبی است که می تواند در بازگشت به خانه برای دیگران تعریف کند، تصمیم گرفت دعوت را بپذیرد به شرط آنکه مترجم هم بیاید؛ چون از لبخند زدن و وانمود کردن اینکه حرفهای غریبه را می فهمد، خسته شده بود.
بزرگترین و تنها مشکل ماریا این بود: هیچ لباس مناسبی نداشت بپوشد. یک زن هرگز نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد (برای او پذیرفتن اینکه همسرش به او خیانت کرده ساده تر است تا اینکه قبول کند کمد لباسش خالی است)، اما چونکه ماریا آنها را نمی شناخت و شاید دیگر هرگز آنها را نمی دید، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد.
من به تازگی از نواحی شمال شرقی آمده ام و برای آمدن به رستوران لباس مناسبی ندارم.
مرد، از طریق مترجم به او فهماند که نگران این موضوع نباشد و آدرس هتلی که اقامت داشت، پرسید. عصر آنروز، ماریا لباسی دریافت کرد که تا به حال در همه عمرش ندیده بود؛ همینطور یک دست کفش که بایستی به اندازه حقوق سالانه اش ارزش داشته باشند.
احساس کرد این شروع راهیست که همیشه در کودکی و بزرگسالی آرزویش را داشت. سرتائو، آن ناکجا آباد، جنگ مستمر با خشکسالی های پیاپی، پسرهای بی آینده، شهر فقیر اما صادق، زندگی تکراری و خسته کننده: او می رفت که به شاهزاده خانم دنیا تبدیل شود. مردی به او کار و دلار پیشنهاد کرده بود به همراه یک جفت کفش بی نهایت گرانقیمت و لباسی که گوئی از سرزمین رویاها آمده! فقط کمی آرایش کم داشت؛ مسئول پذیرش هتل دلش به حال او سوخت و کمکش کرد. در عین حال به او هشدار داد که فکر نکند همه خارجی ها قابل اعتماد هستند و همه مردان ریو دزد.
ماریا به این هشدار توجهی نکرد. لباسهای بهشتی خود را پوشید و ساعتها جلو آینه وقت گذاشت. افسوس می خورد که چرا برای ثبت این لحظه ها دوربینش را به همراهش نیاورده بود. در این خیالات بود که ناگهان متوجه شد قرارش دیر شده. درست مثل سیندرلا تا هتل محل اقامت نجیب زاده سوئیسی دوید.
در کمال تعجب، مترجم مرد به او گفت که همراه آنها نمی آید.
"نگران زبان نباش، مهم این است که او با تو احساس راحتی کند یا نه."
"دقیقاً! مجبور نیستی حرف بزنی، همه اش به انرژی مثبت خودت بر می گردد."
ماریا نمی دانست انرژی مثبت چیست؛ جائی که او زندگی می کرد، مردم وقتی همدیگر را می دیدند، بایستی کلمات، جملات، سوال و جواب رد و بدل می کردند. اما میلسون – همان مترجم و مسئول امنیتی – به او اطمینان داد که در ریو د ژانیرو و جاهای دیگر دنیا، همه چیز متفاوت است.
"نیازی نیست حرفهای تو را بفهمد. فقط بگذار با تو احساس راحتی کند. او زنش را از دست داده و بچه ای هم ندارد؛ یک کلوپ شبانه دارد و دنبال زنان برزیلی می گردد که می خواهند در خارج کار کنند. من به او گفتم که تو به دردش نمی خوری اما او اسرار کرد و گفت که وقتی داشتی از آب بیرون میآمدی تو را دیده و عاشقت شده. به من گفت که مایوی شنایت خیلی بامزه است."
میلسون مکثی کرد.
"اما، رک و پوست کنده بگویم، اگر می خواهی اینجا دوست پسر پیدا کنی، باید یک مایو دیگر بخری؛ هیچکس به غیر از این مرد سوئیسی، دنبال یک همچنین چیزی نمی رود؛ چونکه واقعاً کهنه است."
ماریا وانمود کرد این قسمت از حرفهای او را نشنیده. میلسون ادامه داد: "فکر نمی کنم فقط دنبال سکس باشد؛ او فکر می کند که تو قابلیت این را داری که به جذاب ترین زن کلوپ او تبدیل شود. البته او هنوز آواز خواندن یا رقصیدن تو را ندیده؛ می توانی این کارها را یاد بگیری اما زیبائی چیزی است که با آن به دنیا آمدی. این اروپائی ها همه مثل هم هستند؛ می آیند اینجا و خیال می کنند همه زنان برزیلی سکسی هستند و می توانند سامبا برقصند. اگر در درخواستش جدی است، به تو توصیه می کنم که با او یک قرارداد امضا کنی و قبل از ترک کشور در سفارتخانه سوئیس آنرا تائید کنی. اگر دلت می خواهد با من صحبت کنی، می توانی فردا مرا در ساحل روبروی هتل پیدا کنی."
مرد سوئیسی، درحالیکه لبخندی بر لب داشت، بازوی ماریا را گرفت و تاکسی که منتظر آنها بود، نشان داد.
"اگر غرض دیگری داشت و تو هم مایل بودی، قیمت معمولش شبی سیصد دلاره. کتمر از این قبول نکن."
قبل از اینکه ماریا بتواند حرفی بزند، در راه رستوران بود. مرد در حال تمرین کلماتی بود که می خواست بگوید. مکالمه خیلی ساده بود:
کار؟ دلار؟ ستاره برزیلی؟
در این اثنا، ماریا داشت در مورد چیزی که مترجم و مامور امنیتی گفته بود فکر می کرد: شبی سیصد دلار! خودش پولیه! مجبور نبود برای رسیدن به عشق رنج بکشد، می توانست همانطور که به قلب رئیسش رخنه کرده بود، این مرد را هم اسیر خود بکند، ازدواج کند، صاحب بچه شود و برای پدر و مادرش زندگی راحتی بسازد. چه چیزی داشت که از دست بدهد؟ مرد، پیر بود و ممکن بود به همین زودی بمیرد و بعد او پولدار می شد – این مردان سوئیسی حتماً خیلی پول دارند و زنی هم ندارند.
سر میز شام، کم صحبت کردند – فقط رد و بدل چند تا لبخند – و ماریا کم کم متوجه می شد منظور میلسون از انرژی مثبت چه بوده. مرد آلبومی به او نشان داد که نوشته هائی با زبانی که او نمی فهمید داشت؛ عکسهای زنانی که مایو شنا پوشیده بودند (مایوهائی بدون شک بهتر و جدیدتر از آنکه آن عصر پوشیده بود)، بریده های روزنامه، اعلامیه های تبلیغاتی پر زرق و برق که کلمه ای که ماریا می توانست در آنها تشخیص دهد، "برزیل" بود که آن هم با دیکته غلط نوشته شده بود (به اینها یاد نداده اند که برزیل با s نوشته می شود نه z؟). ماریا به خیال اینکه مرد به او پیشنهاد سکس خواهد داد، خیلی مشروب خورد. (به هر حال، با اینکه او تا حالا این کار را انجام نداده بود، چه کسی می توانست پیشنهاد شبی سیصد دلار را رد کند؟ و با کمی الکل، همه چیز راحت تر پیش می رود خصوصاً اگر با غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک نجیب زاده تمام عیار برخورد کرد و حتی وقتیکه ماریا می خواست بنشیند، صندلی را برایش عقب کشید. در نهایت ماریا گفت که خسته است و برای روز بعد در ساحل با او قرار گذاشت (با اشاره به ساعتش، برای نشان دادن زمان، درست کردن شکل موج با دست و تکرار آرام کلمه آمانا – فردا.)
مرد، راضی به نظر می آمد؛ به ساعت (شاید سوئیسی) خود نگاه کرد و با زمان ملاقات موافقت کرد.
ماریا زود خواب نرفت. بعد خواب دید که همه اینها را در خواب دیده. وقتیکه بیدار شد و همه چیز سر جایش بود: یک لباس زیبا که روی صندلی آویزان شده بود و یک جفت کفش گرانقیمت و قرار ملاقات در ساحل.
از دفتر خاطرات ماریا روزی که مرد سوئیسی را ملاقات کرد:
همه چیز گواه بر این است که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم اما اشتباه کردن قسمتی از زندگی است. دنیا از من چی می خواهد؟ می خواهد هیچ ریسکی نکنم، به جائی که آمده ام بروم چونکه شهامت آنرا ندارم که به زندگی بگویم بله؟من وقتی یازده سال داشتم، اولین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم، وقتیکه آن پسرک از من یک مداد خواست؛ از آن وقت، به این نتیجه رسیدم که بعضی اوقات دیگر شانس دومی نخواهی داشت و بهتر است که هدایائی که دنیا تقدیمت می کند قبول کنی. البته که پر مخاطره است اما آیا ریسک آن بزرگتر از احتمال تصادف اتوبوسی است که چهل و هشت ساعت مرا به اینجا آورده؟ اگر بایست به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول باید به خودم ایمان داشته باشم. اگر دنبال عشق واقعی می گردم، اول بایستی عشق های کم ارزش را از سیستم خودم بیرون بریزم. تجربه کمی که از زندگی داشته ام به من یاد داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، اینکه همه چیز وهم و خیالی بیش نیست – و این قانون شامل ماده و چیزهای معنوی می شود. هرکسی که چیزی را از دست داده که فکر می کرده برای همیشه صاحب آن است (این اتفاق برای من هم چندین بار افتاده) نهایتاً به این نتیجه می رسد که وقعاً هیچ چیز متعلق به او نیست.و اگر هیچ چیز مال من نباشد، پس دلیلی ندارد دنبال چیزهائی بروم که مال من نیستند؛ بهتر است طوری زندگی کنم که انگار امروز اولین (یا آخرین) روز زندگی من است.