قسمت دوم

و بدین ترتیب دوران بلوغ ماریا طی شد. او هر روز زیبا و زیبا تر می شد و سیمای غمگین و اسرارآمیزش خواستگاران زیادی را به طرفش می کشاند. هر بار با پسری دوست می شد، بر خلاف قولی که به خودش داده بود تا هرگز عاشق نشود، باز رویاپردازی می کرد، شکست می خورد و رنج می برد. در یکی از این روابط، ماریا باکرگی خودش را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد؛ او و دوست پسرش با شور و حرارت عجیبی در حال نوازش هم بودند، پسر خیلی هیجان زده شده بود و ماریا که تنها دختر باکره بین دوستانش بود و از این مساله دلزده شده بود، به او اجازه داد تا از جلو وارد شود. بر خلاف خود ارضائی، که او را به عرش می رساند، این حرکت او را ناراحت کرد و لکه خونی روی دامنش به جای گذاشت که تا مدت زیادی پاک نشد. از شور و احساس اولین بوسه هم اصلاً خبری نبود – پرنده های ماهیخوار در پرواز، غروب آفتاب، صدای موسیقی ... اما او ترجیح می داد در موردش فکر نکند.
ماریا چندین بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد. البته هر بار می بایست او را تهدید کند که اگر این کار را نکند، به پدرش می گوید که به زور به او تجاوز کرده. در این عشق بازیها، سعی کرد بفهمد چه لذتی در سکس با یک جنس مخالف هست.
نمی توانست بفهمد؛ خود ارضائی دردسر کمتری داشت و لذت بخش تر بود اما همه مجلات، برنامه های تلویزیونی، کتابها، دوستان دخترش و خلاصه همه، دقیقاً همه، می گفتند که حضور یک مرد لازم است. ماریا کم کم به این فکر افتاد که شاید دچار یک مشکل جنسی ناگفتنی است، بنابراین سعی کرد بیشتر روی مطالعاتش تمرکز کند و برای مدتی چیزی جالب توجه و در عین حال عذاب آور به نام عشق از صفحه ذهنش پاک شد.
قسمتی از دفترچه خاطرات ماریا در سن 17 سالگی:

هدف من این است که عشق را بفهمم. می دانم زمانی که عاشق بودم چقدر احساس سرزندگی می کردم و حال نیز می دانم که چیزهائی که دارم، هر چند جالب و استثنائی به نظر برسند، اصلاً شوقی در من ایجاد نمی کنند.
اما عشق چیز نفرت انگیزی است: دوستانم را دیده ام که بخاطر عشق رنج های زیادی کشیده اند و من نمی خواهم چنین تجربه ای داشته باشم. آنها به من و سادگیم می خندیدند اما حالا از من می پرسند که چطور از پس مردها اینقدر خوب بر می آیم. من لبخند می زنم و چیزی نمی گویم، چونکه می دانم شفای درد، دردناکتر از خود درد است: من عاشق کسی نمی شوم. هر روز که می گذرد، به روشنی می بینم که چقدر مردها شکننده هستند، چقدر بی ثبات، متزلزل و شگفت آورند... پدران چند تا از دوستانم از من خواستگاری کرده اند اما من همه آنها را رد کرده ام. اوایل شوکه می شدم اما حالا فکر می کنم مردها همینطوری هستند.
با اینکه هدف من فهمیدن عشق است، و با اینکه وقتی به افرادی فکر می کنم که دلم را به آنها دادم، قلبم به درد می آید، اما باز به این نتیجه می رسم کسانیکه روحم را نوازش کردند نتوانستند جسمم را برانگیزند و آنها که جسمم را برانگیختند، نتوانستند روحم را بنوازند
.
Translated by : Morteza GhaemPanah
Powered by : Vahid Nazemi